بلاک کد به قلم حدیث افشارمهر
پارت دوم :
فردای روز عروسی رسم پاتختی برگذار شد. همه برای دادن کادو به عروس به خانه اش می رفتند و جشن کوچکی می گرفتند. دو ساعت وقت برای آرایش گذاشتم و زهره(خواهر سوم پویان) مشغول اتو کشیدن موهایم بود. طلا(خواهر اول پویان) لباسم را از کمد در آورد و گفت:
-می خوای این رو بپوشی؟
به لباس ساتن قرمزی که به دست داشت نگاه کردم و گفتم:
-همینطوره.
قیافه اش را در هم کرد و گفت:
-آها.
طوری رفتار کرد که مشخص بود از انتخاب لباس چندان خوشش نیامده است. اما برایم مهم نبود! اگر نظر و انتقاد دیگران ذره ای برایم ارزش داشت، برای ازدواج با پویان این قدر پافشاری نمی کردم و حرفم را به کرسی نمی نشاندم.
لاک قرمز روی دستانم را فوت کردم و از جا بلند شدم. لباس را از دست طلا گرفتم و گفتم:
-ممنون می شم اتاق رو ترک کنین تا آماده بشم.
هر دو نفر با چشم غره و غیض از اتاق بیرون رفتند. از این که می خواستم حریم خصوصی داشته باشم ناراحت شدند؟ عجیب بود.
از پله ها پایین رفتم و به سالن پذیرایی رسیدم. سه زن با لباس های سنتی مشغول دف زدن بودند و یکی از آن ها آهنگ شادی می خواند. مهمان ها همه از جا بلند شدند و شروع به تبریک و دست زدن کردند. با لبخند جواب همگی را دادم و روی مبل سلطنتی طلایی بنفش نشستم. آشپزخانه با کمی فاصله از در ورودی قرار داشت و رو به روی سالن پذیرایی بود هرکسی که کنار من می نشست بر فضای آشپزخانه دید کامل داشت. مادر شوهرم فتانه خانم مشغول مهیا کردن پذیرایی بود، همگی صحبت هایشان را قطع و شروع به کادو دادن کردند.
-این ست ظروف مجلسی از طرف زیور خانم عمه ی داماد.
صدای دست بلند شد. لبخند ملیحی زدم و گفتم:
-ممنونم زیور خانم.
با جذبه و غرور چهره اش لبخندی زد و گفت:
-قابل نداشت.
سرم را برگرداندم تا از شخصی که کادوی بعدی را می داد تشکر کنم اما چهره ای رنگ پریده با چشمانی سفید پشت پنجره ی آشپزخانه دیدم. شوکه تکان محکمی خوردم و جیغ ریزی کشیدم. افرادی که دورم جمع شده بودند توجهشان جلب شد. چنگی به سرشانه ی زهره زدم و گفتم:
-اون...اون رو دیدی؟
نگاهی به آشپزخانه کرد و گفت:
-کی؟ مامان رو؟
اب دهانم را به زور قورت دادم دوباره با دست اشاره کردم و گفتم:
-نه نه...زهره یه...چیزی پشت پنجره بود.
عمه زیور پچ پچ کنان در گوش شخص کناری شروع به صحبت کرد. هرکسی حرفی می زد و همهمه ای برپا شد. قلبم با سرعت هر چه تمام تر می زد و کم مانده بود از ترس غش کنم. چهره ی شخصی که پشت پنجره بود از جلوی چشمانم کنار نمی رفت. موهای پریشان پرکلاغی، رنگ مثل گچ دیوار و چشم هایی کاملا سفید! زهره شربتی به دستم داد و کنار گوشم آرام گفت:
-معلوم هست چته؟
نگاهم از پنجره بلند نمی شد چشمانم از حدقه بیرون زده بود و نمی توانستم درست نفس بکشم. به زور جرعه ای از شربت را در دهانم ریخت کمرم را ماساژ داد و گفت:
-اروم باش نفس عمیق بکش.
طلا دست به سینه گفت:
-چیزی زدی؟
از کوره در رفتم و گفتم:
-صدبار گفتم من هیچی نمی کشم!
شانه هایش را بالا داد و گفت:
-آخه عقلت تاب برداشته قبول کن.
زهره غرید:
-طـــلـــا.
طلا چشم غره ای رفت رویش را برگرداند و زیر لب گفت:
-چیه خب.
باقی مجلس زهرمارم شد! هیچکس حرفم را باور نمی کرد و به نوعی مسخره ی کل جمع شده بودم. اگر به گوش پویان می رسید خیلی کفری می شد. وای خدای من!
سرآغاز
قرص مسکنی بالا انداختم و با چراغ هایی روشن روی تخت دراز کشیدم. برعکس همیشه که باید حتما در تاریکی مطلق می خوابیدم حالا با چند چراغ روشن آرامش داشتم. در اتاق باز و پویان با خستگی وارد شد. چشمانم را محکم بستم تا وانمود کنم به خواب رفتم. کتش را روی صندلی انداخت و پشت به من دراز کشید. انگار از اتفاقات امروز خبری نداشت و این به نفع من بود.
چند روز گذشت و این ترس با من همراه بود. لب به مشروب نمی زدم و تنها جایی نمی ماندم. روی کاناپه دراز کشیدم و خیلی زود از خستگی زیاد به خواب رفتم. هنوز مدتی نگذشته بود که با صدای مهیبی از جا پریدم. شوکه به تصویر اجنه ی رو به رویم نگاه کردم و جیغ بنفشی کشیدم. باورم شده بود این خانه حتما موجودی در خود دارد. اما با تکان شدیدی که خوردم و سر و صداهای اطراف چشمانم را به زور باز کردم. دستانم را روی گوش هایم نهاده بودم و از ته دل جیغ می زدم. پویان سیلی به صورتم زد و گفت:
-خفه شو!
نفس زنان گفتم:
-اون...اون دیگه چی بود؟
-دیوانه...فیلم ترسناکه.
برای اولین بار از شنیدن کلمه ی دیوانه آن هم از زبان او مور مور شدم. خیره به زمین گفتم:
-فقط...ترسیدم.
با عصبانیت کنترل را به دست گرفت تلویزیون را خاموش کرد و زیر لب گفت:
-معلومه که دیونه ای.
با بغض از روی مبل بلند شدم و به رفتنش نگاه کردم. من فقط ترسیده بودم!
سرم از شدت درد در حال انفجار بود مسکن بعدی را بالا انداختم و با چهره ای درب و داغان، رنگی پریده و ریمل هایی پخش شده از پله ها بالا رفتم. این روزها کمتر غذا می خوردم و لاغر شده بودم. وقتی می خوابیدم دنده هایم خیلی به چشم می آمدند. پویان متنفر بود از استخوانی شدن هیکل و این ظاهر جدید.
اون پر دوست داشت، هیکلی که باب میلش بود این هیکل جدیدم نبود. جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاهی انداختم. زیر چشمام گود افتاد و رگ دست هایم مشخص شده بود. خدای من! چه قدر زشت شده بودم. پویان حق داشت دیگه بهم توجهی نشون نده.
یک ماه از این توهمات گذشته بود، هیچکس جز من این صحنه ها را ندیده بود و به این باور حقیقی رسیدم که حتما دچار خیال شدم. بعد از این یک ماه روی میز نشستم و با ولع شروع به غذا خوردن کردم. همه با آرامی و در صبوری تمام می خوردند اما من مثل قحطی زده ها و غذا ندیده ها تند تند می خوردم. جوراب های ساق بلندی که به پا کرده بودم توجه فتانه مادرشوهر عزیز را جلب کرده بود. با اشاره ی چنگال به پاهایم گفت:
-این چیه؟
پای راستم را از روی صندلی کناری ام برداشتم و گفتم:
-جوراب!
لبانش را به ظاهر یک لبخند کش داد و گفت:
-می دونم...اما فکر نمی کنی برای پوشیدن چنین جوراب درازی بزرگ شدی؟
لقمه ی غذا را وارد دهانم کردم شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
-به بزرگی کوچیکی نیست، هر چی که عشقت می کشه انجام بده.
صدای پچ پچ های چهار خواهر بلند شد. سارا با غضب گفت:
-این طرز صحبت کردن درستی نیست با مادر شوهرت.
که اهمیتی به نطق کردنش ندادم و همچنان با نیم چه لبخندی غذایم را می جویدم.
شیلا خواهر هفده ساله ی پویان به آرامی گفت:
-مامان ولی قشنگن.
فتانه با حرص و زور گفت:
-تو ساکت هیچکس نظر تو رو نخواست.
لقمه ام را قورت دادم و گفتم:
-چرا اتفاقا شیلا، نظرت برای من مهمه و اگه دوست داری می تونم برات بخرم.
سر به زیر لبخند ریزی زد اما وقتی نگاه پر اخم مادرش را دید سریع لبخندش را قورت داد. با خنده ای که سعی می کردم به هوا نرود چنگال را در مرغ سوخاری فرو کردم. چشمکی به شیلا زدم و تکه ای از مرغ را در دهانم نهادم.
پویان برای خاتمه دادن به این بحث رسما هیچ کاری نکرد! به جهنم. زبان یک و نیم متری ام خودش حسابم را پس می گرد نیازی به هیچکس نیست.
بعد از شام تصمیم گرفتند برای کشیدن قلیان و دورهمی در باغ جمع شوند و همسایه ی بغلی که دوست فتانه بود در جمعشان حضور خواهد داشت؛ که من در این جمع شرکت نکردم. کاسه ای تخمه برداشتم و جلوی تلویزیون نشستم. فیلمی کمدی پلی کردم و صدایش را تا انتها بالا بردم. با خنده تخمه می خوردم و محو تماشا بودم که نگاه سنگینی را احساس کردم. دستم را آرام جلو بردم و پوست تخمه را در ظرف نهادم. از ترس خشکم زده بود و با آهسته ترین حالت ممکن سرم را برگرداندم. چیزی که می دیدم غیر قابل باور بود! دو جفت چشم پشت نرده های طبقه ی اول قرار گرفته بود و به زل زده بود به من!
قلبم فرو ریخت و دست هایم شروع به لرزیدن کردن. این چشم های سنگی سفید، همان هایی بودند که در آشپزخانه دیدم! زانوهایم شروع به لرزیدن کردند.
بی حرکت، بدون حتی زدن یک پلک نشسته چمباته زده بر روی زمین با آن انگشت هایش که روی نرده ها بود نگاهم می کرد. کم مانده بود چشمانش از حدقه در بیاید. فقط توانستم بدوم، جیغی از ته دل کشیدم و خودم را از خانه بیرون انداختم. با وحشت جیغ می زدم و موهایم را می کشیدم. همه شوکه و بهت زده نگاهم می کردند. پویان از روی زمین بلند شد و گفت:
-مایا مایا!
همان طور با جیغ و وحشت موهایم را می کشیدم و زار می زدم. سیلی حواله ی صورتم کرد و گفت:
-چه مرگت شده تو؟
از سیلی که خوردم کمی آرام شدم. نفس زنان به خانه اشاره کردم از ترس چشم هایم پر از اشک شده بود و زانوهایم توان نگهداریم را نداشتند. فتانه دستش را جلوی دهانش گرفت و گفت:
-وا...چت شده عروس؟
فکم به لرزه افتاده بود و دست هایم یخ زده بودند. به خانه اشاره ای کردم و گفتم:
-مطمئنم که یه چیزی دیدم، خیلی وحشتناک بود.
بریده بریده این حرف را به زبان آوردم. زهره چشمانش را در کاسه چرخاند و زیر لب گفت:
-دوباره شروع شد.
فتانه کف دستش را بالا گرفت و گفت:
-ما این همه ساله این جا زندگی می کنیم بگو ببینم چرا هیچ چیزی ندیدیم؟
سرم را تند تند تکان دادم حالم خراب بود و توان قانع کردن این خانواده ی بی درک و فهم را نداشتم.
با کمک پویان روی زمین نشستم. شیلا پتویی دورم پیچید و زهره لیوان آب قندی به دستم داد. طلا رو به همسایه که بیچاره از شوک زبانش بند آمده بود کرد و گفت:
-تو نترس خاله هیچ چیزی این جا نیست! البته جز توی ذهن اون.
با عجز پشت دستانم را روی زانوهای جمع شده ام کوبیدم و گفتم:
-چرا نمی فهمید به خدا قسم چیزهایی که می بینم توهم نیستن!
فتانه با نگرانی بازوی پویان را تکان داد و گفت:
-پسرم بهتره زنت رو به یه دکتر نشون بدی.
زار زار به گریه افتادم! منی که تا حالا یک قطره اشک حتی در خلوت خود هم نریخته بودم حالا جلوی این جمع هق هق گریه را سر گرفته بودم. پویان دستم را فشرد و گفت:
-باشه مایا...بسه آروم باش.
سارا از خانه بیرون آمد و گفت:
-داداش؟ چه اتفاقی افتاده این سرو صداها برای چیه؟
کلافه و عصبی از این که عملا هیچکس آدم حسابم نمی کرد و ذره ای حرف هایم را باور نمی کردند غریدم:
-هیچ اتفاقی نیوفتاده!
بهت زده نگاهم کرد و گفت:
-حالا چرا سر من خالی می کنی؟
جستی زدم تا به سمتش حمله ور شوم که پویان و زهره محکم جفت بازوهایم را گرفتند. به زور سرجایم نشاندنم و سعی در آرام کردنم داشتند. همسایه با پرویی تمام گفت:
-به نظرم به غیر از توهم، خشونت هم داره این خوب نیست فتانه باید حتما به فکر چاره ای باشید.
فتانه ضربه ای روی دستش زد و گفت:
-خاک بر سرم حالا همه می گن فتانه برای تک پسرش یه عروس دیونه آورده.
از این همه چرت و پرت، فشار عصبی و صحنه ای که دیده بودم به مرز جنون رسیدم. فریاد کشیدم:
-بس کنید نمی فهمید دارید بهم فشار میارید؟ حال من رو نمی بینید؟ دارم جلوی چشماتون پرپر می زنم ولی عین خیالتون نیست چهارتا حرف هم حواله می کنید یه ذره انسانیت داشته باشید!
سارا با پوزخند زیرلب گفت:
-کی از انسانیت حرف می زنه.
این دفعه دستم باز بود و فاصله ی زیادی بینمان نبود دستم را بالا آوردم و سیلی آتشین نثار صورت بی ریختش کردم. دهان همه باز ماند و طلا هینی کشید. پویان بازویم را گرفت و کشید سمت خانه در همان حالت گفت:
-تو دیگه از حد گذشتی واقعا که! سر خواهر من دست بلند کردی؟
چشمانم گرد شد با ترس گفتم:
-ولم کن پویان من پام رو توی این خونه نمی ذارم.
هولم داد داخل خانه پایم لیز خورد روی زمین افتادم و لبم پاره شد. در را محکم بست و با چهره ای درهم گفت:
-شورش رو در آوردی دیگه...داره حالم بهم می خوره از این وضعیت.
انگشت اشاره اش را بالا آورد و گفت:
-کدوم زوجی رو دیدی یک ماه اول زندگیشون این قدر جهنمی باشه؟ زهرمار کردی زندگیم رو!
دست لرزانم را بالا آوردم انگشتش را گرفتم و گفتم:
-من رو سرزنش نکن پویان....به خدا تقصیر من نیست.
دستش را عقب کشید سرش را به زیر انداخت و گفت:
-بده من.
گیج گفتم:
-چی رو؟
کلافه و عصبی گفت:
-علف، گل ماریجوانا هر کوفت و زهرماری که می زنی رو.
با چشمانی گرد شده گفتم:
-کی دیدی من از این مزخرفات بکشم؟ حالیته چی می گی؟ هنوز من رو نشناختی؟
-چون شناختمت می دونم این خودت نیستی! تو این طوری نبودی مایا.
با عجز و درماندگی گفتم:
-نیستم...من این نیستم می دونم داره یه بلایی سرم میاد.
دستش را روی موهایم یک بار کشید و گفت:
-می دونم...برای همینه که نگرانتم.
اشک هایم یکی پس از دیگری فرو می ریخت و وارد شوک شده بودم. درکی از اتفاقات افتاده نداشتم و خیره به یک نقطه از زمین مانده بودم. نوازشی روی شانه ام کشید و گفت:
-خوب می شی...نگران نباش.
زیر لب زمزمه کردم:
-خوب می شم؟ مگه...
-هـــیـــش!
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
همون همیشهگی
3چرا انقد بدم میاد از پویان
۲ سال پیشfatemeh
0باحاله
۲ سال پیشNili
0هر کدوم بهتر از قبلیه
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
😍🤍
۳ سال پیشSahar
0قلم و داستان سرایی عالی👌🏻
۳ سال پیشکیمیا
3یعنی دختره خیلی باحاله اصلا غرور نداره پسره کلی ضایع کرده جلو بقیه اونو سیلی زد بهش خانواده شوهر چه قدر بعد باز مونده تو همون خونه مال و ثروت کورش کرده رسما
۳ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ولی ربطی به غرور نداره
۳ سال پیشنرگی
0عالی
۳ سال پیشزهرا کاظمی
0عالی
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اتنا
1حس میکنم پویان دوسش نداشته