پارت دوم :
بعد نیمنگاهی بهم انداخت و ادامه داد: چهار سال سابقه کار به عنوان دبیر شیمی و بقیهش هم فکر نکنم مهم باشه؛ هووم؟
سرم رو یکم خم کردم که پرونده رو بست و به صندلیش تکیه داد.
- خب نیاز خان...
میون حرفش پریدم و با اخم و جدیت زمزمه کردم: خانم ادیب!
دستی به بینیش کشید و با تکون دادن سرش کلافه ادامه داد: خب خانم ادیب بنده فتوحی هستم؛ معراج فتوحی! فکر نکنم سن و سالم نیازتون باشه اما بهتره بگم که سی و دو سالمه و مجرد هم هستم؛ همینطور باید بگم که اغلب دبیرهای ما مرد و جوون هستند و اینکه تعداد محدودی دبیر خانم داریم که خب اونها هم سن و سالی برای خودشون دارند. اینجا دبیرستان پسرونه است و میشه گفت یکم عجیب و غریبه که یک خانم جوون معاونش باشه و باید بگم پسرهای اینجا خیلی بیش از حد شر هستند؛ شما با اینها مشکل ندارید؟
لبم رو با زبونم تر و اخم روی پیشونیم رو پر رنگتر کردم و گفتم: وقتی به من پیشنهاد میدادند بیام اینجا، میدونستند که اغلب دبیرها مرد و همینطور دبیرستان پسرونه هست؛ بهتره به این فکر کنیم که حتما چیزی در من دیدند و فهمیدند که میتونم از پسش بربیام، پس جواب من معلومه که اینجا هستم.
لبخند زوریی زد و بعد چند لحظه دستهاش رو بههم کوبید و گفت: خیلی خب! عالیه اما خب لازمه بگم شما یه همکار آقا دقیق داخل اتاقتون هم دارید.
فقط نگاهش کردم که نفس کلافهش رو بیرون فرستاد و گفت: از کی شروع میکنید؟
دستی به مقنعهم کشیدم و لبههاش رو درست کردم.
- به طور رسمی از فردا، اما امروز میخوام یه نگاهی به محیط مدرسه بندازم.
لبخند زوریش رو پر رنگتر کرد و از جاش بلند شد؛ از پشت میز بیرون اومد و به سمت در حرکت کرد.
- خیلی خب پس بفرمایید! من به یکی از دانشآموزان مطمئنمون میگم که راهنماییتون کنه.
دستم رو به بند کیفم گرفتم و آروم پام رو از روی پام برداشتم؛ از جام بلند شدم و با اشاره به پروندهم خواستم چیزی بگم که زودتر گفت: میخونمش!
سری تکون دادم و از مبل فاصله گرفتم؛ جلوی در نیمنگاهی بهش انداختم و بیرون رفتم که صدای زمزمهش به گوشم رسید.
- بلایی به سرت میارم که خودت با پای خودت برگردی اخوان.
از حرکت ایستادم و به سمتش برگشتم؛ یه تای ابروم رو بالا فرستادم و پرسیدم: چیزی گفتید؟
چشمهاش گرد شد و یکم خیره نگاهم کرد و بعد گفت: داشتم میگفتم که باید به یکی بگم بیاد این اتاق رو تمیز کنه.
گوشه لبم رو کش دادم و سری تکون دادم که باز لبخند زوریه مسخرهای تحویلم داد و آروم در رو بست؛ منم لبم رو بیشتر بالا کشیدم و خیره به در زیرلب زمزمه کردم: بلایی به سر این مدرسه میارم که تو خوابتم نمیبینی!
بعد روی پاشنه پام چرخیدم و از راهرو گذشتم و میخواستم از در ساختمون بیرون برم که یکدفعه، پسر قد بلند و لاغری جلوی راهم سبز شد.
متعجب یه تای ابروم رو بالا فرستادم و سوالی نگاهش کردم که دستی به تهریشه تازه در اومدش کشید و گفت: سلام، آقای فتوحی گفتند که بیام راهنماییتون کنم.
متعجب و متفکر، اخم ریزی کردم و نگاهم رو بین دفتر مدیریت و این پسره چرخوندم و لب زدم: چطوری بهت خبر داد؟
گیج نگاهم کرد و بریده بریده پرسید: عه.. یعنی چی؟.. ام.. متوجه نمیشم که چرا میگید چطوری خبر داد!
دستش رو بالا آورد و همونطور که بهم نشون میداد با لبخند کمرنگی گفت: تلفنی دیگه.
منگ و متعجب به گوشیه توی دستش زل زدم و ابروم رو بالا انداختم که یه قدم به سمتم برداشت و زمزمه کرد: حالتون خوبه؟
سریع قیافهم رو درست کردم و یه قدم به عقب برداشتم؛ اخم وحشتناکی بین ابروهام نشوندم و انگشت اشارهم رو به طرفش گرفتم و خشن و عصبی غریدم: اول اینکه به من نزدیک نمیشی و فاصلهت رو رعایت میکنی؛ دوم اینکه کدوم خری به شما اجازه داده گوشی بیارید مدرسه؟
ترسیده چشمهاش رو گرد کرد و چند قدم عقب رفت و درحالی که تته پته میکرد گفت: آ.. آقای.. چیز.. عه.. آقای فتوحی.
چشم چپم رو تیکوار باز و بسته کردم و با حرص لبهام رو به هم فشردم؛ انگشتم رو عقب کشیدم و چسمهام رو یک دور توی حدقه چرخوندم و کلافه گفتم: دفتر معاونت کجاست؟
بیحرف و گیج، دستش رو به طرف یه اتاق دراز کرد که دستم رو به نشونهی برو رد کارت تکون دادم که فورا ازم فاصله گرفت و بیرون رفت.
منم سرم رو به سمت جایی که اشاره میکرد برگردوندم و خیره به در حفاظ داری که اونجا بود حرکت کردم؛ از دستگیرهش گرفتم و با یه فشار شدید کنار کشیدم و با هول دادن در چوبی یاسی رنگ وارد شدم.
یه اتاق نسبتا کوچیک و ساده بود که وسایل نه چندان مناسبی توش چیده شده بود؛ کمد بزرگی کنار در رو در بر گرفته بود و پشت سر دو تا میز کار چسبیده به هم، قفسههای سرتاسری بود که جایگاه پروندهها شده بود.
اهمیتی به وسیلههای دیگه ندادم و با پوزخندی، کیفم و روی میز پرت کردم؛ کشوهای همون کمد بزرگ کرم رنگ کنارم رو بیرون کشیدم و با پیدا کردن میکروفن قدیمی، همونطور که دور میشدم، دستی به سر خاکیش کشیدم با متصل کردن به برق، به سمت کیفم رفتم.
سوت کوچیک و مشکی رنگم رو از داخلش بیرون کشیدم و درحالی که نگاهم رو به سمت در فلزی شیشهای روبهروم میدوختم حرکت کردم.
دستی به دستگیرهش کشیدم و خواستم بازش کنم که دیدم قفلش هرز شده و باز نمیشه؛ حرصی و پر خشونت لگدی بهش زدم و محکم تر از قبل طرف خودم کشیدمش که با صدای بدی باز شد و کل حیاط معلوم شد.
متعجب از چیز غیره منتظرهای که دیدم ابرویی بالا انداختم و پام و روی نردههای سبز کثیفش گذاشتم؛ از پلهها پایین رفتم و خودم رو به سکوی رو به حیاط رسوندم و به پسرهای بزرگی که درحال بچه بازی بودند، خیره شدم.
نفس عمیقی کشیدم و سوتم و روی لبهام گذاشتم و با آخرین توانی که داشتم فوت کردم.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
ارمین
0خیلی خوب است
۱ سال پیشارمین
0خیلی قشنگ نوشته شده❤♥😍❤❤❤
۱ سال پیشمریم
0عالی
۲ سال پیشنازنین
4خدایا یکی ازاین مدیرا بندازتومدرسه ی ما باتشکر😁
۶ سال پیشننه نقلی
3عالیه تا الان و با واقعیت جور در میاد،همین الان دارم آرزو میکنم اگه مدرسه ها باز شد ی همچین مدیر یاحالی گیرمون بیاد ولی معلماشم خوب باشن🤪🤣
۶ سال پیشفضولو بردن جهنم:/
40از این مدیرای پایه به مدرسه ما لطفا:) با تچکر فراوان😐😂
۶ سال پیشسودا
3اررهههه منم. از این مدیرا میخوام 😂😂😂😂😂😂😂😂
۶ سال پیششادی
4خدا به خیر کنه! دهن آدم سرویس می شه اگه یه عالمه پسر هم زمان با هم ببینه
۶ سال پیشارالیا
4عالی 😐🧘
۶ سال پیش...
8اقای مدیر به خانم معاون میاد هاا😂😂
۶ سال پیش?آتیش پاره?
9وووااااااییییی خیلیییی عالییی یاد مدرسه ی خودم افتادم یادش بخیر مدرسه ی منم تقریبا شبیه ایناس ومحدودیت نداره و منو اکیپم همش آتیش می سوزوندیم در حدی که بهمون میگفتن آتیش *** خخخ😃😃
۶ سال پیشروشنا
8عالیییییییه واقعا ممنونم نسترن جون خیلییی خوبه و با واقعیت جور در میاد همه ی شخصیت رمانا که نباید *** پول باشن و ماشین های گرون قیمت سوار شن یه رمان هم باید یه کم طبیعی باشه در کل مرسی عالیه😘😘❤❤
۶ سال پیشالین
11کاش زودتر بقیه پارت ها روهم بزاره رمان جالبیه
۶ سال پیشZarnaz
7عالیییی مرسیییی😘😍😄💜
۶ سال پیشفیفام=فاطمه
13اصلا چه عالی چه قشنگ چهههه راحت الهی بدید به ما مدرسه ایی چون اینجاااا الهییییی آمیییین😁
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1تازه شروعش کردم ولی خوشم اومد ازش از همین الان😂