پارت یک :
اِهم سلام!
من مدیرم؛ مدیر دبیرستان پسرونه نامآوران. یه دبیرستان خیلی باحال و خفن؛ یعنی... باحال و خفن بود؛ قبل از اینکه بلای آسمونی نازل بشه.
میخواید بدونید چه بلایی؟ پس بخونید!
«عصبی خاک تو دستم رو تو صورتش پرت کردم و داد زدم: میفهمی ما تو چه وضـ.. »
وایستا وایستا!
از اینجا چرا شروع میکنی؟ بدبختی من بر میگرده به خیلی عقب. یکم برو تا بگم!
« از داخل سینک ماهیتابه رو برداشتم و جلوی چشمش گرفتم و حرصی گفتم: با همین صورتت و آسـ... »
وایستا آقا وایستا!
یکم عقبتر! نوارت قاطی داره ها. خیلی عقبتر؛ یعنی همون اولش.
«خیره به در آبی و رنگ و رو رفتهی نگهبانی، نفس عمیقی کشیدم و چند تقـ...»
آها آها، همین جاست! دقیقا همین جا بود که بدبختی من شروع شد.
میپرسید چطور؟ من میگم!
مدرسه در آرامش محض بدون معاون غرق شده بود و هر یک از دانش آموزان آزادانه به خرابکاری خود مشغول بودند و مدیر بی خبر و بیخیال از همه چی مشغول تماشای فوتبال خود بود تا این که ناگهان...
خیره به در آبی و رنگ و رو رفتهی نگهبانی، نفس عمیقی کشیدم و چند تقه بهش وارد کردم؛ چند قدم عقب رفتم و منتظر موندم تا باز شه که همون لحظه صدای کشیده شدن زنجیر اومد و بلافاصله در باز شد.
دستی به مانتوی سرمهای رنگم کشیدم و با نیم نگاهی به نگهبان پیر و خمیده مدرسه گفتم: سلام خسته نباشید! اَدیب هستم، از آموزش و پرورش مزاحم میشم؛ مثل اینکه قراره از این به بعد همکار باشیم.
یه تای ابروش رو بالا فرستاد و گفت: یعنی رفتگری؟
گیج و متعجب نگاهش کردم که گفت: بابای مدرسه؟
چشمهام رو گرد کردم و به خودم اشاره کردم و گفتم: به من میخوره بابا باشم؟
یکم خیره نگاهم کرد و گفت: مامان مدرسه؟
انگشت اشارهام رو بالا بردم و خواستم چیزی بگم که میون حرفم پرید و گفت: آها آبدارچی جدیدی!
حرصی نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم: نخیر بنده ناظم و معاون جدید مدرسه هستم.
یه تای ابروش رو بالا فرستاد و از جلوی در کنار رفت؛ دستی به ریشهای سفید شدهش کشید و خیره به من گفت: پس همکار من نیستی! به نظر میاد جوون خوبی هستی، خدا بهت صبر بده!
گیج و متعجب از حرفهای پیچیدهش، اخم ریزی بین ابروهام نشوندم و داخل رفتم؛ از نگهبانی رد و وارد حیاط مدرسه شدم.
تو نگاه اول با دیدن اون همه پسر کُپ کردم اما خیلی زود به خودم مسلط شدم و با سرِ بالا از بینشون گذشتم.
از کنار هر کی رد میشدم یه چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد که کم و بیش میشنیدم؛ یکی میگفت خواهرشه، یکی میگفت دوست دخترشه، یکی میگفت فامیلشه و خلاصه که هر کی یه چیز بلغور میکرد و من واقعا حرفهاشون رو نمیفهمیدم.
بدون اهمیت به حرفهاشون از پلههای مدرسه بالا رفتم و وارد ساختمون شدم؛ داخل هم مثل حیاط شلوغ بود و باز هم نگاهها به سمتم کشیده میشد.
نفس عمیقی کشیدم و خیره به راهروهای پیچ در پیچ و بزرگ مدرسه آروم حرکت کردم.
سالن با حضور من ساکت شده بود و فقط صدای تق تق کفشهام بود که این سکوت رو میشکست.
دسته کیفم رو سفتتر چسبیدم و با نیمنگاهی به پسرها، طرف یکیشون رفتم و گفتم: هی پسر!
سریع تو جاش صاف ایستاد و کنجکاو نگاهم کرد که خیره به دفترهای داخل راهرو زمزمه کردم: دفتر مدیرتون کجاست؟
زبونش رو با لبش تر کرد و آروم گفت: انتهای سالن سمت چپ شما و سمت راست من؛ تابلوش افتاده.
یه تای ابروم رو بالا فرستادم و به تکون دادن سر اکتفا کردم و از کنارشون گذشتم؛ با قدمهای محکم و دستهای مشت شده به سمت اتاق حرکت کردم و جلوی درش ایستادم.
اخم ریزم رو پررنگتر کردم و آروم در زدم که...
جوابی شنیده نشد. دوباره تکرار کردم اما گویا کسی پاسخگو نبود.
پوف بلندی کشیدم و آروم گوشم رو کنار در گذاشتم؛ صداهای عجیب و غریبی از داخل شنیده میشد و بهم اطمینان میداد کسی اون تو هست.
از در فاصله گرفتم و به عقب برگشتم که دیدم همه به من زل زدند و خیره تماشام میکنند. کلافه یه تای ابروم رو بالا فرستادم و دست به سینه نگاهشون کردم که تکتک به خودشون اومدند و روشون رو برگردوند.
دوباره نیمنگاهی به در چوبی و قهوهای رنگ اتاق انداختم و با این تدبیر که تا ابد نمیتونم اینجا وایستم، دستگیره رو کشیدم و در رو باز کردم که این کارم مساوی شد با داد بلند و گوش خراشی.
- گُل! گُل! گُل! چه گلی میزنه این بازیکن. ماشالله پسر؛ شیر مادرت حلالت!
ترسیده از انفجار ناگهانی فرد توی اتاق، یه هی بلند کشیدم و خواستم بیرون برم که پام پیج خورد و تعادلم رو از دست دادم و خواستم بیافتم که از دستگیره آویزون شدم.
گیج و خمیده از اون حالت به دور و بر نگاه کردم که متوجه شدم اوضاع اونقدرها هم خوب نیست؛ زمین پر شده بود از پوست تخمه و کاغذ باطله، روی صندلیها و میز پر از آت و آشغال غذا و میوه بود و در آخر میز مدیریت که جایگاه دوتا پای دراز شده بود و انتهاش ختم میشد به مردی که روی صندلی لم داده بود و با دیدن من تخمه به دهن کپ کرده بود.
یه چشمم رو ریز کردم و مشکوک سر تا پاش رو نظاره کردم که به خودش اومد و هول زده خواست از جاش پاشه اما تعادلش رو از دست داد و صندلی از زیرش در رفت و بیهوا روی زمین پرت شد.
پام رو درست کردم و با ابروهای بالا رفته تو جام صاف شدم؛ دستگیره رو رها کردم و در رو آروم بستم که مرد روبهروم تو جاش نشست و طلبکار گفت: خانم محترم اینجا در داره ها!...
متعجب چشمهام رو گرد کردم و با اشاره به در پشتم گفتم: در زدم اما جواب ندادید.
با کمک میز از جاش بلند شد و دستی به لباسهاش کشید و گفت: هر جا در زدید و جواب ندادند باید برید تو؟ شاید اصلا نمیتونم جواب بدم، شاید اصلا لختم.
با بهت و دهن باز نگاهش کردم که کلافه دستی به صورتش کشید و گفت: منظورم اینکه شاید لباس تنم نباشه؛ بالاخره اتاق شخصیه دیگه!
نفس عمیقی کشیدم و با دستهای مشت شده گفتم: ولی اینجا دفتر مدیریت مدرسه است؛ خونه خاله نیست که شما لباس نداشته باشید و من با صحنه ناجور روبهرو بشم. در زدم جواب ندادید، منم دیدم صدا داخل زیاده، گفتم شاید نشنیدید؛ خب منم کار مهم داشتم مجبور شدم.
نیمنگاهی به سر تا پام انداخت و بعد روی صندلیش نشست و گفت: ببینید اگه اومدید شکایت کنید یا بگید بچه من فلانه بهمانه من گوش نمیدم؛ چون سرم به خودی خود شلوغ هست.
یه تای ابروم رو بالا انداختم و با اشاره به دور و بر گفتم: کاملا معلومه اما باید بگم من...
میون حرفم پرید و گفت: ای خانم؛ شما چرا قبول نمیکنید؟ خب دو تا پسر بچهاند دیگه، میگید چی کار کنیم؟ دعواشون شده حالا این وسط یه خونی هم از دماغ پسر شما اومده؛ تو هر مدرسهای پیش میاد دیگه.
نفس کلافهای سر دادم و بعد اتمام حرفهاش گفتم: آقای محترم؛ من مادر شخصی که فکر میکنید نیستم. اصلا به من میخوره یه پسر دبیرستانی داشته باشم؟
خیره نگاهم کرد و یکم بعد گفت: آره چرا نخوره؟ اتفاقا حدس میزنم یه دانشگاهی هم داشته باشید.
عصبی دندونهام و روی هم فشردم و با صدا و لحن کنترل شدهای گفتم: آقای محترم من اولیای دانش آموزان نیستم؛ ادیب هستم از آموزش و پروش اومدم، قراره که معاون جدید مدرستون باشم؛ میشه چند دقیقه به حرفهای من اهمیت بدید؟
متعجب و ناباور نگاهم کرد و زیر لب گفت: معاون؟
نفس عصبیم رو بیرون فرستادم و گفتم: بله معاون!
تک سرفهای کرد و از جاش بلند شد؛ همونطور که سعی میکرد صندلیها و میز رو تمیز کنه گفت: عه بفرمایید! چرا زودتر نگفتید؟ اینجا بنشینید تا صحبت کنیم.
بعد کنار رفت و منتظر بهم نگاه کرد که اخمهام رو توی هم کشیدم و کیفم و روی میز گذاشتم؛ روی پاشنه پام چرخیدم و بعد صاف کردن مانتوم روی مبل نشستم؛ پام و روی پام انداختم و با تک سرفهای سینم رو صاف کردم که میز رو دور زد و دوباره تو جاش نشست و خیره به من زمزمه کرد: چرا؟
سوالی نگاهش کردم که هول گفت: عه خب منظورم اینکه چطور شده خانوم جوونی مثل شما رو فرستادند اینجا؟
لبم رو با زبونم تر کردم و انگشتهام رو توی هم قفل کردم و گفتم: جوون؟ الان که میگفتید بهم میاد یه بچه دانشگاهی داشته باشم.
تک خنده زوری کرد و گفت: اون رو که برای مزاح گفتم.
بی هیچ واکنشی نگاهش کردم که خندهش رو جمع کرد و گفت: آخه میدونید؟ اینجا مدرسه بزرگ و به نامیه و من خب نمیتونم افراد بی تجربه رو قبول کنم.
نگاه خالی از هرگونه حسم رو ازش گرفتم و پروندهام رو از داخل کیفم بیرون کشیدم.
- من به مدت چهار سال توی دبیرستان اخوان دبیر شیمی بودم و اونقدر نامدار شدم که به اینجا معرفیم کنند.
متعجب چشمهاش رو گرد کرد و با عصبانیت کنترل شده گفت:...
: اخوان؟
آروم سر تکون دادم و با نیشخندی گفتم: بله اخوان! چند سالی هست که به المپیاد راه پیدا کردند، درسته؟ خیلی زود جای مدرسه بزرگ و به نامتون رو گرفتند.
کمی به سمت میزش خم شدم و آروم زمزمه کردم: حیف این مدرسه نیست که انقدر عقب افتاده؟ آوازتون تو منطقه پیچیده؛ میگند بین بچهها محبوبه اما در واقع به هیچ رسیده. شما میدونید چرا؟
آب دهنش رو با صدا قورت داد و یکم از میز فاصله گرفت و به همون آرومی لحن من زمزمه کرد: اینطور نیست؛ مدرسه ما هنوزم که هنوزه محبوبه!
گوشه لبم رو بالا کشیدم و پروندهم و روی میز گذاشتم.
- خوبه که خودتونم میدونید این طور نیست! مدرسه اخوان تو منطقه زبون زده و همینطور مدرسه شما. خب اما نه به خوبی؛ همه میگند از مدیریت و معاونت خیلی ضعیفی برخورداره.
پرونده رو با نوک انگشتهام به جلو هول دادم و خیلی آروم لب زدم: و منم به خاطر همین اینجا هستم تا مدیریت و معاونت رو قوی کنم؛ متوجه که هستید؟
نفسش رو با صدا بیرون فرستاد و چشمهای گرد و متعجبش رو به پرونده دوخت؛ لب پایینش رو داخل دهنش جمع کرد و بعد از کمی فکر کردن گفت: خیلی هم عالی! شما اینجا معاون میشید؛ یعنی خب مجبوریم که قبول کنیم اینجا معاون بشید.
دستی به ته ریش قهوهیش کشید و با لبخند مجهولی، خیره به من پرسید: میتونم بپرسم برای چی از مدرسه اخوان انتقالی خوردید؟
متعجب ابروهام رو بالا انداختم و درحالی که سعی میکردم نگاهم رو از چشمهاش بگیرم جواب دادم: با اینکه این یه چیز شخصی هست، اما من مشکلی ندارم و رو راست میگم که منزلم تغییر کرده و راه من به اونجا دور شده و خب مجبوری پام رو به اینجا گذاشتم، مگرنه...
ادامه حرفم رو خوردم که متقابلا ابرو بالا انداخت و با دو تا انگشتهاش پرونده رو به سمت خودش کشید؛ آروم بازش کرد و به همون آرومی شروع به خوندن کرد.
- هوم!...
خانوم نیاز ادیب؛ بیست و نه ساله، فارق التحصیل رشته شیمی از بهترین دانشگاه تهران.
لبش رو کش داد و آرومتر زمزمه کرد: خوبه؛ اصلا عالیه!
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیکو
0یاد مدسه مامانم افتادم .مامان منم هم مدیر مدرسه بود هم معاون ابتدایی میتونم تجسم کنم چون خودم دیده بودم شیطونی پسر بچه ها رو . بزرگتر که شدم شدم کتابدار مدرسه مامانم.دنیای قشنگی هست
۳ سال پیشجعفر لوپز
16عاقا میگم دختر داستان شیطونه یا پسره؟
۶ سال پیش??دخت مرداد
20دخترا معمولا خوشگل و شیطون😌😌و پسرا جذاب مغرور😂😂😂😉😉 مث من شیطون و خوشگل😌و عشقم جذاب و مغرور😂😂
۶ سال پیشسحر
39خودت ۱۳ سالته خوشگلو شیطونی آقاتون چند سالشه؟😂😂 به کجا داریم میریم
۵ سال پیشفاطمه
1جررررر همیییینو بگو😂😂😂😂😂
۴ سال پیشنسترن
2چی میشد مدیر ما هم اینجوری باشه خدااا😂😂 اخههههه چراااااا؟ 😐😭😩😜
۵ سال پیشیه رمان خون
2میگم این رمان فصل اول همون رمانی که اسمش عشق سریالی هست لطفا بگین میخوام بدونم چون اسم شخصیت ها مثل همونه💔💔💕
۵ سال پیشیلدا رئیسوند
1عالییییی هست فوق العاده
۵ سال پیشمممم
59چرا جدیدا شخصیت اصلی دختر هر رمانی اسمش نیازه؟🤔😄 و اینکه چنین مدیری فقط در افسانه ها بوده و هنوز موردی در این زمینه در دنیای واقعی یافت نشده😄
۶ سال پیشدخی مجنون
2آره واقغا
۶ سال پیشیه نفر
2کاش یافت بشه 🥺😂
۵ سال پیشA4
2از جنبه طنز خوبه ولی خب هیچوقت ی خانمنمیره توی ندرسه پسرانه مشغول ب کار بشه یا بر هکس فقط جنبه طنزش واس خندیدن خوبه
۶ سال پیشنسترن
3نه اینطور نیست من تو راهنمایی یه دبیر خانوم برا ریا ضی داشتیم که خیلی خوشگل کوچولو بود قیاقش خیلی کم سنو سال میزد انگار همکلاسی خودمونه مجردم بود تو دبیرستان پسرانه هم دبیر ریاضی بود
۵ سال پیشfatima
1عالیههههه
۵ سال پیشSetayesh
1عالی
۵ سال پیشShaelin
2خوب بود مخصوصا اینکه فکر کنم خیلییییی کم یا اصلا پیش نمیاد کع یه خانوم معاون مدرسه پسرونه بشه وای در کل تا اینجا خوب بود ولی کاش از همین اول خودشو یکم توضیف میکرد که تصویر سازی بهتری داشته باشیم😊
۵ سال پیشفاطی
2عالیییییی
۶ سال پیشمهسان کرمعلی
2بسیار رمان عالی و خوبی هست داستان جالبی داره من تازه رمان رو شروع کردم با اینکه فقط پارت 1 رو خوندیم بسیار از داستانش لذت بردم و مطمئنم رمان بسیار خوبی هست
۶ سال پیش?fatemeh ?
4عالیه خوشم اومد😘
۶ سال پیشroksana
0فعلا ک بد نیس
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عالیییی
0خیلی خوب بود