سایه ی من به قلم زهرا باقری
پارت یک :
دو ساعت از وقتی که حرکت کرده بودم میگذشت. دیگه از جادهی شلوغ خبری نبود، حالا دیگه تنها چیزی که میدیدم درختهای دو طرف جادهی خلوت و آسفالت و جنگلهای پشتش بود. یه جورایی ترسیده بودم، میترسیدم بیشتر از یه ثانیه به درختها خیره بشم، دیگه وقتی دو ساعت هم شد سه ساعت به خودم گفتم عجب غلطی کردم خواستم ثواب کنم، آخه یکی نبود بهم بگه اینجا هم شد جا که برای تدریس انتخاب کردی؟
همین هفتهی پیش بود که یه اطلاعیه دادن از مدرسه هایی که توی روستاهای دورافتاده بودن و منم در کمال جوگیری تصمیم گرفتم داوطلب بشم، دیگه بماند که چقدر بابت این تصمیم جوگیرانه از خواهرم تیکه شنیدم و مامان و بابا رو عصبانی کردم؛ اما با وجود همه چیز، تهش به یه هفته نکشید که هم اونا راضی شدن، هم از طرف مدیریت گفتن که باید بار و بندیل و جمع کنم و راهی یکی از روستاهایی بشم که تو عمرم اسمشو نشنیده بودم: آزاد کُلا!
حس میکردم یه جایی پر از آدمهای عصبیه که بد نگاهشون کنی چپ و راستت میکنن!
بی اختیار دستمو روی فرمون فشار دادم و واسه هزارمین بار تو اون هفته با خودم گفتم:
- عجب غلطی کردم!
دوباره چشمم خورد به جنگل پشت درختها، لامصب از تونل وحشتم ترسناکتر بود، جادهی لعنتی هم که تموم بشو نبود، چهارساعت میگذشت و هنوز نرسیده بودم، دیگه حس میکردم پاهام روی گاز داره ارور میده، کم مونده بود اشکم دربیاد که یه دفعه چشمم خورد به یه تابلوی رنگ و رو رفته که با خط سفید روش نوشته بود:
- پونزده کیلومتر تا آزاد کلا!
خدایا شکرت! واقعاً از ته قلب خوشحال بودم که تا شب نشده به روستا رسیدم، وحشت داشتم از اینکه توی تاریکی شب و توی این جادهی خلوت با اون جنگل ترسناکش رانندگی کنم.
تو همین فکرها و خداروشکر خداروشکر گفتنها گوشیم زنگ خورد، از روی صندلی برداشتمش، یه نگاه بهش انداختم و سریع جواب دادم:
- سلام، مامان من دیگه تقریباً رسیدم!
- سلام دخترم خوبی؟ تقریباً؟ مگه چند ساعت راه تا اونجاست؟
یه نگاه کوتاه به ساعتم انداختم و گفتم:
- از وقتی راه افتادم تا حالا شده تقریباً پنج ساعت!
همین که اینو گفتم مامان با نگرانی پرسید:
- یعنی تو هر دفعه باید این مسیر و بری و بیای؟ دختر خطرناکه، مگه مجبور بودی اونجا رو واسه تدریس انتخاب کنی؟ همین شهر خودمون مگه چش بود؟
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم یه صدایی از پشت موبایل گفت:
- عاقبت جوگیری همینه!
همین که صدای مهتاب و شنیدم با حرص لبامو روی هم فشار دادم؛ اما مامان قبل من بهش تشر زد:
- برو کنار ببینم چی دارم میگم!
وقتی صدای مهتاب قطع شد، مامان دوباره شروع کرد به سفارش و نصیحت و دیگه اونقدر حرف زدیم که چشمم خورد به یه تابلوی جدید:
- ورودی آزاد کلا!
بالاخره یه نفس راحت کشیدم و بعد از اینکه به مامان اطمینان دادم رسیدم گوشیو قطع کردم. دیگه کاملا تاریک شده بود؛ اما چراغهای روستا باعث میشد کمتر بترسم.
قرار بود مستقیم از جاده ی اصلی برم سراغ آقا نوید که بابا معرفیش کرده بود تا خونهای که اجاره کرده بودم و نشونم بده. آقا نوید یکی از رفیقهای بابا بود که یه جورایی واسطهی اینجور کارا بود، تا جایی که میدونستم توی چند تا روستا مسئول اجارهی خونههای خالی بود و این وسط یه چیزایی هم به خودش میرسید، من که تا حالا ندیده بودمش؛ اما مامان مدام میگفت چشماش هی*زه!
خب خداروشکر جنسمونم جور شد! بخشکی شانس...
ناخودآگاه شالمو جلوتر کشیدم و با دقت به آدرسی که داشتم نگاه کردم. بعد از یه جادهی خاکی، به آسفالت رسیدم و تعداد خونه ها بیشتر شد، فکرکنم ساعت از هشت گذشته بود که بالاخره رسیدم و شماره ی آقا نوید و گرفتم، بعد از یه مکالمهی کوتاه گفت الان میاد و منم تو این فرصت یه نگاه به اطراف انداختم.
پرنده پر نمیزد! جاده ی روستا کاملاً خلوت و چراغ بیشتر خونه ها خاموش بود.
چقدر زود میخوابیدن!
وقتی بیشتر نگاه کردم متوجه شدم جلوی یه مسجد ایستادم، در اونم قفل و کاملا ساکت و چراغهاش خاموش بود؛ اما حضورش بهم آرامش میداد، همینطوری که تو حال و هوای مسجد بودم و داشتم از لایه نردهی درش به حوضش نگاه میکردم، یهو حس کردم یه نفر از توی حیاط مسجد با سرعت رفت داخلش و در و بست!
جا خوردم، انقدر سریع اتفاق افتاد که اصلا شک کردم کسیو دیده باشم.
این وقت شب کی تو مسجد بود؟ اونم با برقهای خاموش! اصلا متوجه نشدم زن بود یا مرد. با خودم گفتم شاید یه بنده خدایی کارش به اون بالایی گیر کرده تو خلوت اومده دعا و گریه! زیاد توجه نکردم و اومدم به مکاشفاتم ادامه بدم که با تقهای که به شیشهی ماشین خورد یه بار رفتم اون دنیا و برگشتم!
پشت شیشه یه مرد نسبتا چاق با چشمای ریز و صورت سرخ داشت بهم نگاه میکرد! اگه مامان آمارش و نداده بود حتما فکر میکردم جنی چیزیه! اصلا حرفای مامان ردخور نداشت، همین اول کاری داشت قورتم میداد! حالا منم بدون آرایش با یه شال قرمز به جنازه بیشتر شباهت داشتم تا آدم!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
منم همین، مثل برق و باد گذشت🥲💞
۳ ماه پیشFami
0بیا ببینیم چطوره..
۶ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خاطره ی خوبیو برات آرزو میکنم😍😁🩷
۶ ماه پیشFami
0ممنون عزیزم^^💙🫂
۶ ماه پیشعاطی
0آزاد کُلا....اسم روستا واقعیه یا کاملا تخیلی؟ توی مسجد کی بود یا چی بود؟ اومدم بخونم که بپرسم
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
تخلیه، یعنی از خودم گفتم ولی بعید نیست یه همچین جایی باشه چون اسم های مختلف برای روستا زیاده. داخل مسجد نبود، اونا اجازه ندارن برن اونجا تا جایی که تحقیق کردم. مسجد آزادکلا دو تا در داره برای ورود به فضای اصلی. اونی که مینا دید یکی از موجوداتی بود که هممون میدونیم، و فقط از در اولی رد شد تا خودی نشو
۱ سال پیشسوما
0آزاد کلا یکی از روستا های شهر مازنداران اس که نرسیده به شهر آمل میباشد از انترنیت فهمیدم 😜
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
پرام😐😐😐😐😐😐😐چقدر باحال که تو مازندران هم هست🥹🥹🥹🥹 مینا و حاج مرتضی همشون مال همونجان. من یادمه قبلاً سرچ کردم ولی چیزی پیدا نشده بود
۱ سال پیشسوما
0ولی من امروز سرچ کردم امروز رمان به تازه *** آغاز کردم امید وار استم خوب باشه. ممنون بابت رمانت عزیزم❤️💋💙
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
منم امیدوارم خوشت بیاد گلی 🥰✨❤️
۱ سال پیشسوما
0و دقیقاً یک امامزاده هم اونجا واقع اس 😅
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
چیشی بیه!😆😶
۱ سال پیشZoha
0باحال بود و ترسناک و شجاع
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
تشکر 🙏🙏✨✨❤️
۱ سال پیشبه توچه
0فعلا که خوبه اگه بزارین بقیه ش رو بخونم😁
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
من چرا نزارم 😁❤️
۱ سال پیشارزو ابراهیمی
0عالی بود،خیلی سریع شروع شد و بدون حاشیه،خوشم اومد
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
✨🙏❤️
۱ سال پیشرباب فیضی
0شروع خوبی داشت
۱ سال پیشهستی
0قلم نویسنده جالبه تازه شروع کردم و بنظرم تا الان خیلی خوب بود 😘❤️
۱ سال پیشزهرا
0عالی
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🙏❤️
۲ سال پیشHope
0عالی
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنونم✨❤️🌹
۲ سال پیشعطیه
0رمان جذابیه تا اینجای داستان
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنون از لطفت 🥰✨
۲ سال پیشااااذ
0خوبه
۲ سال پیشراضیه
0تا اینجا خوب بود
۲ سال پیشنفس
0عالی هرچی بگم کمه
۲ سال پیشارمیتا
0واییی خیلی خوب بود ❤️❤️
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم ❤️✨
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ƒαтιмα
0منظورت چیه که ۳سال از این رمان گذشته من هنوز باورم نمیشه