پارت سی و دوم :

ساغر می‌دانست هاتف گیج و خمار هست و نمی‌فهمد که چه جفنگیاتی می‌گوید... بنابراین اگر حرفی می‌زد که به مذاقش خوش نمی‌آمد، به طور حتم ماجرای چند ساعت پیش تکرار می‌شد و زیر کتک‌های او بی‌هوش می‌شد. با احتیاط لب باز کرد و گفت:
- ا... اف... افرا، دستشویی داره؛ بذار ببرمش دستشویی. میایم شام می‌خوریم!
هاتف نگاهی به در انداخت. با رخوت از جا برخاست و سمت در رفت. کلید را از جیبش بیرون آورد و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • بهاری

    10

    کاش ساغر زنده باشه و طاها پیداش کنه😭

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.