مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و نهم :
افرا بیحرف نگاهش میکرد. مگر میتوانست لب باز کند و حتی کلمهای به زبان آورد؟ لحظهای از آمدنش پشیمان شد. ایکاش در همان بیغوله میماند و مثل هرروز، بستههای کوچک تریاک و حشیش را دست آن آدمهای خمار و منگ میداد و فراموش میکرد، روزگاری پدرخواندهای مهربان داشت و مادری مهربانتر...! هر کلمهای که برای گفتن به ذهنش میرسید، تبدیل به اشک شده، پشت پلکهایش جمع میشد. لبهایش بی
بهاری
30وای یعنی احتمالش هست ساغر زنده باشه؟🤔 چقدر جذاب شد داستان خسته نباشی نگار جون 🧡🏵️