مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و ششم :
آفتاب از لابهلای شاخوبرگ درختان، نور طلاییاش را روی گلهای رنگارنگ باغچه پاشیده بود و صدای آواز خوش قناری، در فضا پیچیده بود. خنکای لحظات اولیهی صبح بود و عطر سبزه و خاک خیسخورده آدم را مست میکرد. شرشر آب از فواره به گوش میرسید و ساغر روی تختگاه در محوطه نشسته بود و نگاهش به قناری بود که داخل قفس گرد مقابل مغازه، جستوخیز داشت و آواز میخواند.
طاها دست در دست افرا از مغ
بهاری
10یعنی کار می بود؟ بی صبرانه منتظر پارت بعدی🥺