زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) به قلم مریم بهاور84
پارت سی و هفتم :
تن صدای آرمان بغض گرفت:
- ســــــام! خیلی کثافتی. خیلی بیشعوری.
سام بهتزده:
- داره گریه میکنه؟
شبنم با اون لبخند دلنشین مشغول تماشای جفتشون:
- بهش حق بده؛ کل زندگیت رو با آرمان بودی و پنج سال تموم فکر کرده مردی.
سام تحلیلرفته زمزمه کرد:
- دوتای غول هیکلته چرا عین پسربچههای سهچرخه سوار آبغوره میگیری؟
سام زیرچشمی نگاهی بهش انداخت.
آرمان د
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
برازنده
00عالیه عالی چطور یادش نمیاد رخشارو کاش اتفاقی بیوفته زود رخشارو بشناسه اخ مردددددددم من مریم جون اگه کتاب چاپ شده بگو برم بخرم من میمیرم با این اطلاعات کم 😭