زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) به قلم مریم بهاور84
پارت سی و دوم :
پلک بستم و مردمکای غمزدهاش از دیدم دود شد.
نفسی عمیق گرفتم.
یاد گرفتم چطوری جلوی ریختن اشکام رو بگیرم.
دیگه گریم نمیگیره.
نمیتونم بگم خوبه... چون حس میکنم نشونه افتضاحیه.
زمزمه آروم علی:
- آخرینباری که شمال بودیم... .
و همین کافی بود که همه باقی حرفشو تا ته بخونن.
- جاش خیلی خالیه!
سکوت عمیقی حاکم شد.
نگاه اهورا و بعضیای دیگه بلافاصله چرخید روم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
farima
00چرا همون موقع محمد نگفت نامزد رخشا سامه؟ چرا چرا چرا چراااا؟😐😭