زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) به قلم مریم بهاور84
پارت بیست و ششم :
آخرین لحظه نگاهم از پشت به رخشا تلاقی کرد که شونه به شونه مریم و مهسا تو درگاه بزرگ خونه از دیدم گم شد.
شهاب دستی به شونهام کشید:
- کارت خوب بود مرد؛ فقط... حواست به البرز و آرمان باشه. کوچکترین حرکتی ممکنه اینا بهت شک کنن.
آرمان صداش زد. رو کرد بهم:
- موفق باشی شاهینجان!
و با آرمان همقدم شد.
چشم چرخوندم تا پیداش کنم. کنار مهسا ایستاده بود. یه هندزفری انداخت به گوش و
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
یاسی
00عالیهههه
۴ هفته پیشسیماخوب
00تا اینجا واقعا عالی بود
۴ هفته پیشNila
10عالیه از این پارت قفل نمیشه ادامشو خوند
۱ ماه پیشReyhaneh
10عالی
۱ ماه پیشمحبوبه
00قفل شده صفحه برام نمیتونم ادامه شو بخونم
۲ ماه پیشمحبوبه
00قفل شده صفحه برام نمیتونم ادامه شو بخونم
۲ ماه پیشایسان
00عالییییییی🤎
۲ سال پیشجیغ
10پارت بعدددددددددد
۲ سال پیشسمیرا
20👍👍
۲ سال پیش
وداد
00عالی💖