مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت پانزده :
نصیر آشفته و حرصآلود ناخنهایش را کف دست میفشرد و کنج لبش را زیر دندان نیش میجوید. زیر لب با خود زمزمه کرد:
- آخر نیشش رو زد، زهرش رو ریخت زنیکهی پتیاره!
مشتش را کف دست کوبید به داخل خانه برگشت. صدایش را بالا برد و رو به میمنت گفت:
- ببین چیمیگه این دامادت میمنت! میگه اونیکه هیزم میریزه به این آتیش، مهرانگیزه! خوب بعد از سیسال زهرش رو ریخت بهم! خوب انتقام گرفت...
بدوØ
لطفا صبر کنید...
