پارت سیزده :

لبخند روی لب ساغر خشکید و پرسید:
- خانواده‌ت...! اونا چی؟
طاها با بی‌خیالی گفت:
- تا قیام قیامت هم که صبر کنم و بهشون التماس کنم، اونا مرغ‌شون یه پا داره. من دعوت‌شون می‌کنم دیگه بقیه‌ش با خودشون!
با دو انگشت گونه‌ی ساغر را فشرد و لب زد:
- فکرشو نکن. همه‌چی رو بسپر به خودم بدون هیچ نگرانی‌ای... پاشو آماده‌شو.
- کجا می‌ریم؟
- معلومه... خرید برای عقد!
ساغر از جا بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    1

    ساغر سن وسالی نداره ولی باوجودبچه سخته واسه خانواده طاها

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️