شیرشاه - VIP به قلم مرجان فریدی
پارت صد و بیست :
با وحشت از جایم پریدم…
خیس عرق، با موهایی که به پیشانی ام چسبیده و جلوی دیدم را گرفته بودند، به اطراف زل زدم.
نفس نفس میزدم…
_بیدار شدی!؟
با بهت به فرد مقابلم زل زدم
_حامی!
از تاریکی بیرون امد…
با دیدن پیراهن مشکی تنش…لرز عمیقی به جان بند بند وجودم افتاد.
ناخواسته بغض کردم…
با لبخند غمگینش خیره ام بود
_میخوایم اینجا خاکسپاری و انجام بدیم…
اون ا
مطالعهی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
0رمانات خیلی قشنگن دخترررررررررر
۲ سال پیشفآطمه
1درد این پارت با این اهنگ انقدر زیاد بود که تا ابد بشه بخاطرش بغض تو گلوت بمونه مثل یه تیکه فویل و بالا نره و کوچیک نشه:)
۳ سال پیشالهه
1این پارت یکم زیادی درد داشت....!
۳ سال پیشکیانا
2انگار کوروش آهنگ نشد بهت بگم رو برای مرگ حنا و حرفای برایان نوشته :)
۳ سال پیش.
3برا این پارت از عمق وجودم هق بزنی به درد اونا نمیرسعه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...
ناصر
1چه رمان قشنگی. حیف دارم تمومش میکنم