پارت صد و بیست :

با وحشت از جایم پریدم…
خیس عرق، با موهایی که به پیشانی ام چسبیده و جلوی دیدم را گرفته بودند، به اطراف زل زدم.
نفس نفس میزدم…
_بیدار شدی!؟
با بهت به فرد مقابلم زل زدم
_حامی!
از تاریکی بیرون امد…
با دیدن پیراهن مشکی تنش…لرز عمیقی به جان بند بند وجودم افتاد.
ناخواسته بغض کردم…
با لبخند غمگینش خیره ام بود
_میخوایم اینجا خاکسپاری و انجام بدیم…
اون اÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ناصر

    1

    چه رمان قشنگی. حیف دارم تمومش میکنم

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    رمانات خیلی قشنگن دخترررررررررر

    ۲ سال پیش
  • فآطمه

    1

    درد این پارت با این اهنگ انقدر زیاد بود که تا ابد بشه بخاطرش بغض تو گلوت بمونه مثل یه تیکه فویل و بالا نره و کوچیک نشه:)

    ۴ سال پیش
  • الهه

    1

    این پارت یکم زیادی درد داشت....!

    ۴ سال پیش
  • کیانا

    2

    انگار کوروش آهنگ نشد بهت بگم رو برای مرگ حنا و حرفای برایان نوشته :)

    ۴ سال پیش
  • .

    3

    برا این پارت از عمق وجودم هق بزنی به درد اونا نمیرسعه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️