شیرشاه - VIP به قلم مرجان فریدی
پارت صد و نوزده :
_وقتی فهمیدی نمیخوام برگردم و دارم به آروی نزدیک میشم…سوتی بزرگی دادی…از ترس این که واقعیت و بلاخره بفهمم، یه عکس برام فرستادی که تهدیدم کنی!
سرم را کج کردم:
_دست خطتت و یکم دیر شناختم…ولی شناختم!
لب هایش را به دندان کشید و با بغض به زمین خیره شد.
_میخواستی فکر کنم کار کاوه است تا زودتر بیخیال شم و برگردم!؟
خم شدم و از روی زمین،پاکت را برداشتم.
عکسی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Elham
0از همین میترسیدم میترسیدم پارتای آخرو بخونم تا به این اتفاق وحشتناک برسم انقدر اشک ریختم ک تار تار میبینم اصلا نمیتونم فردا تصوراتم هفت صبح قیافم چه شکلی بشه با این چشما
۳ سال پیشفآطمه
0میخوام خودمو کنترل کنم میخوام گریه نکنم میخوام برا حنا و زندگیش اشک نریزم ولی نمیشه :)💔
۳ سال پیشبدبخت
0میخوام وانمود کنم حنا پارت بعد زنده میشه تا گریه نکنم مثل باران نیاز و فریاد میلاد و ... 😭
۳ سال پیش۰۰۰
2فقط یه جمله و بعد تمام... مراقب حنا های زندگیمون باشیم، وقتی یه آدم خوب بد بشه، دیگه نمی تونه خوب بشه(:(
۳ سال پیشSDF
0چرا من دارم گریه میکنم...چرا نمیتونم خودمو کنترل کنمممم
۳ سال پیش:))))
1اوکی اوکی دلم برا حنا سوخت نباید میمرددددد😭😭 تو پارت قبل شریک جرم قتلش بودم مثلا ولی الان شتتتت نمیتونمممم😭😭😭الهی خدااایا یپنثهیخصنسخس
۳ سال پیش:)
3شیدا چرا نمیمیره؟:))))) چرا نمیمیری؟:)))) اشکام:))))))))))))
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...
Elham
1ولی تنها کسی که حقش نبود بمیره و بیشترین ضربه رو خورد حنا بود اول عاشقیش بعد حامگیش بعد ازدواج عشقش با دوست صمیمیش سقد بچش مردن باباش از دست دادن اموالش خودکشیش بچه دار نشدنش مرجان ناحقی کردی😭🥺