پارت صد و هفتاد و یک :

لاریسا پشت میزش نشست...
منتظر بود استفان برگردد.
او نمی‌توانست چنین کاری با لاریسا بکند.
لاریسا توی ذهنش داشت نقشه می‌کشید...
چطور باید ایوان را توی دام می‌انداخت؟
توی همین فکرها بود که استفان برگشت.
کاغذی توی دستش بود.
نزدیک لاریسا آمد و کاغذ را روبه رویش گرفت و نگاه لاریسا روی سر تیتر آن نشست.
پوزخندی زد...
مرخصی!
اگر کمیسر زنده بود هیچ وقت در چنین م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    اخییی خدا بیامرزدت لاریسا بچه خوبی بودی 😔😂💔

    ۴ سال پیش
  • ملیکا

    2

    حدودا چند پارته ؟

    ۴ سال پیش
کپی شد!