پارت صد و شصت و هشتم :

قطع کرد و سری برای خودش از تاسف تکان داد.
هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست توی این موقعیت قرار بگیرد.
آنابت خودش را سرزنش کرد.
نباید مزاحمش می‌شد!
همزمان که کیفش را بر می‌داشت غر می‌زد.
- هیچ‌وقت فکر نمی‌کنی، این مغزت و به کار نمیندازی!
از اتاقش بیرون رفت...
آب پرتقالش را سرسرکی سرکشید و از خانه بیرون زد.
لاریسا هنوز هم توی فکر بود.
نمی‌دانست چطور به آنابت گوشزد ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    1

    ممنون به خاطر اینکه بعد از اون همه بد قولی بلاخره روی قولت موندی!🤍

    ۴ سال پیش
  • فاطی

    1

    عااااالییییی😍😍خسته نباشی آمنه جان 😍♥️

    ۴ سال پیش
کپی شد!