پارت صد و شصت و پنجم :
باید بعدها اگر فرصت شد به او میگفت این
همه سادگی همه چیز را خراب میکند...
ماشین را روشن کرد و به سمت خانهاش راه افتاد.
آنابت با همان لباسها منتظر جواب ایوان نشسته بود.
جواب که نداد، کلافه بلند شد و لباسهایش را با لباسهای راحتی تعویض کرد.
روی تختش دراز کشید و نگاهش را به سقف دوخت.
بودن ایوان توی زندگیاش برایش شبیه به معجزه بود.
برای اولین بار کسی برای او
لطفا صبر کنید...
