رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت صد و پنجم :
انگار نمیشد آخر این قصه خوب باشد...
که آخرش بنویسد به خوبی و خوشی سالهای سال در کنار هم زندگی کردند.
این زندگی بیرحمتر و تلختر از آنی بود که میشد فکرش را هم کرد.
آخرین چیزی که داریوش گفت این بود.
- امیدوارم زنده بمونید.
این تیر آخر بود...
صدای بوق آمد و بعد لعنتی که عرشیا گفت.
نمیدانستم چه واکنشی نشان دهم...
انگار تمام احساسم فلج شده بود.
یک گیجی و سØ
لطفا صبر کنید...

مفتش
9نمیدونم چرا از عرشیا بدم میاد فقط بخاطر شرایطش دوباره سروه بروشت اعصاب خورد کن به نظر می رسه