از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت صد و سیزده :
همان لحظه که هستی در کلاف سردرگمی خود گیر افتادهبود، سپیده مقابل گنجه نشسته و به گردنبند طلایی و پلاک به شکل قلبش نگاه میکرد. پای چشمان خیسش را پاک کرد و گردنبند را در مشت گرفت. هر بار که آن گردنبند را میدید وجودش با خشم آمیخته میشد. از روزی که فهمیده گردنبندی که از جاوید هدیه گرفته متعلق به راضیه بود، نمیتوانست به آن نگاه کند و اشکش سرایز نشود.
شقیقهاش را با انگشت فشرد و سرف
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارای
1سلام امیدوارم که حالتون بهترشه، عالی بود بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستیم😍♥️🥰😘
۴ سال پیشماریا
3ایشالله که زود خوب بشی من خودم وقتی سرما میخورم خیلی داغون میشم مراقب خودت باش امیدوارم سرما خوردگی ت مثل مال من نباشه 💪🙂
۴ سال پیشاسرا
3امیدوارم سلامت باشی اگه سرماخوردگی که اطراف شهرمون شایع شماهم گرفتی الان حتمی خیلی سختتون بوداین پارت نوشتید(حالاسپیده واسه انتقام ازجاویدداره اینکارمیکنه اگه آرامش راضیه واسش مهم نبایدبگه )
۴ سال پیششفق
3خدا بهت سلامتی بده انشاءالله نویسنده عزیز ، بسیار عالی بود قلمت پایدار🦋
۴ سال پیشتی تی
6امیدوارم حالتون بهتر شده باشه عالی بود خسته نباشید،اگر امکان داره پارتهای عقب افتاده جبران بشن سپاسگزارم🌹🌹
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دخترای من
2سلام سنا جان امیدوارم رفع کسالت شده باشه و حالت دلت این روزها خوب باشه عزیز دلم 🙏🌺🧿 عالی بود رمان باید زودتر این کارو میکرد سپیده 🤔