پارت پنجاه و یک :

سفرمون یه روزه بود .تو جنگل بلال کباب کردیم و بعد از خوردن بلال ها سمت تهران راه افتادیم ....
نمیدونم چرا وقتی که میام شمال انقدر باهاش همزاد پنداری میکنم .انگار که شهر مادریه منه و من نمیخوام که از مادرم دور شم ....
تو پیج و خم جاده به پیچ و خم زندگیه خودم فکر میکنم ....به ادمای به ظاهر دوست ....ادما تو وقتی خوبن که تو خوب باشی ....این وقتی بهت ثابت میشه که یکم بد باشی ،انوقته که همچیو به نفع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فری

    2

    خانم سیاوشی شما منظم بودید هم بی نظم شدید هر سری هم میگیم چرا پارت نیست شما یه بهانه میارید یکم هم به خواننده احترام بزارید

    ۴ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم در هفته ۱ پارت میزارم چون اخرای رمانه 🙏❤️با سپاس

    ۴ سال پیش
  • قشنگتراز پریا

    2

    عالی♥️

    ۴ سال پیش
کپی شد!