توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و سی و دوم :
***
حوالی غروب بود که تاکسی مقابل خانهباغ بزرگ و قدیمی متوقف شد. اسد، مارال، طیبه و کمند از ماشین پیاده شدند. قلب مارال توی سینه بیقراری میکرد و تند میتپید. به زحمت چهرهاش را آرام و بیخیال حفظ کرده بود تا اسد بویی از آن همه آشفتگی نبرد. کمند زنگ خانه را فشرد. صدای زن، که از آیفون به گوش رسید قلب مارال هری فرو ریخت.
- بله؟
- کمند هستم. خواهر جهانیار. اومدیم عیادت...
حرفش
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
دخترای من
2وای جهان چرا بیدار نمیشه 🥺🥺🥺🥺 بیچاره سوده چ سرنوشتی داشتن اینا 🤔 مرسی نگار جان عالی مث همیشه 🙏😘