پارت صد و سی و دوم :

***
حوالی غروب بود که تاکسی مقابل خانه‌باغ بزرگ و قدیمی متوقف شد. اسد، مارال، طیبه و کمند از ماشین پیاده شدند. قلب مارال توی سینه بی‌قراری می‌کرد و تند می‌تپید. به زحمت چهره‌اش را آرام و بی‌خیال حفظ کرده بود تا اسد بویی از آن همه آشفتگی نبرد. کمند زنگ خانه را فشرد. صدای زن، که از آیفون به گوش رسید قلب مارال هری فرو ریخت.
- بله؟
- کمند هستم. خواهر جهانیار. اومدیم عیادت...
حرفش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دخترای من

    2

    وای جهان چرا بیدار نمیشه 🥺🥺🥺🥺 بیچاره سوده چ سرنوشتی داشتن اینا 🤔 مرسی نگار جان عالی مث همیشه 🙏😘

    ۴ سال پیش
  • سیتا

    3

    این نریمان هم یه دیکتاتوری بوده برای خودش تو این کاخ حکومت میکرده این دو تا خانم هاش رو کشته از بس کتک زده

    ۴ سال پیش
  • نفسم

    2

    مرسی نگار جون عالی بود

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!