توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و سی :
دستهای کامیار و نیمی از صورتش انگار که در کورهای از آتش باشد، میسوخت و داغ بود. بیتوجه به سوزش شدیدی که داشت دنبال شمیم دوید. زیر لب مدام بد و بیراه میگفت و نگاهش دور تا دور کوچه چرخید. چشمهایش خیره ماند به موتوری که چند متر آن طرفتر بود و چهرهی آشنای هوشنگ را دید. جوان دیگری که مچ دستهای شمیم را از پشت در دست داشت و کناری ایستاده بود. شمیم مدام سرفه میکرد و تقلا داشت خودش را
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
دخترای من
5وای شمیم کجا س پس 🥺جهان چیزیش نشه🥺 کامیارِ دیوانه همه روب کشتن نده صلوات 😡 عالیه این رمان 👌
۴ سال پیشنفسم
4چ بد شد..نکنه اتفاقی واسه جهان یاشمیم بیفته😏
۴ سال پیشخورشید
4کامیاراحمق بیشعور😢
۴ سال پیش.
6ای که تو روحت کامیار
۴ سال پیشزهرا
4شمیم کو؟!
۴ سال پیشزهرا
6وای چه یه دفعه اکشن بازی شد خدا آخرش بخیر کنه
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
یگانه
3واییییییی یا خداااا