پارت پنجاه و سوم :

شهرزاد مشغول خواندن بود اما تنها یک کلمه در ذهن آوا تکرار می‌شد: « برادرم کمال... برادرم کمال...» چه می‌شنید؟! مهیار پسر بزرگ جهانبخش‌خان و برادر ارباب کمال بود؟ کمال ارباب روستای خودشان؟! بی‌شک دلیل مخالفت ارباب برای ازدواج او و کوهیار هم همین نسبت خونی بوده است که کسی از آن خبر نداشته! روزی که گلبانو باردار به روستا برگشته، مهیارخان کجا بوده؟ تمام این فکرها چون خوره به جانش افتاده بود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    حالا شهدخت بهشون مشکوک می شه،شهاب تو اتاقش دید بعد این همه نگهبانی شهرزاد😔

    ۱۰ ماه پیش
  • میم

    1

    کاش حقیقت رو به شهاب بگه،بالاخره یا قبولش می کنه یا می ره،بهتر از بلاتکلیفیه😔

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    یعنی کوهیار بی شعور عموی آواس ک بش *** کرد😥امیدوارم آوا بتونه ب شهاب اعتماد کنه وشهاب گره ازکارش وا کنه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️