پارت صد و بیست و هشتم :

***
صدای هم زدن چای، تنها صدایی بود که در آشپزخانه به گوش می‌رسید و جهانیار اخم‌هایش در هم نشست؛ رو به کمند با زمختی گفت:
- بسه دیگه... چقدر هم می‌زنی!
کمند لب و لوچه‌اش آویزان شد و زیر لب زمزمه کرد:
- وا... خب نباتش حل نشده!
طیبه تکه‌ای نان برداشت و همانطور که لقمه‌‌ای نان و پنیر می‌گرفت، لب باز کرد:
- شکر و روغن تموم کردیم. بس که دلشوره‌ی کامیار رو دارم، نرفتم خرید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دخترای من

    5

    وای دلم گرفت از حرفای جهان کامیار چقدر نمک نشناس شده گریه م گرفت ب خدا اونجا که جهان گفت جهان بمیره که مایه ی عذاب همه شده 🥺🥺🥺😭😭😭

    ۴ سال پیش
  • خورشید

    7

    خاک توسرکامی پولشومیگیرن خودشم اگه نکُشن یه کتک حسابی میخوره.

    ۴ سال پیش
  • سما

    5

    چرا برا عامل این همه مصیبت دنبال ی شخص عجیب غریب بودیم اصلا ذهنمون ب کامیار نرسید . یعنی شده داستان زندگی جهان داستان حسین شبستری

    ۴ سال پیش
  • نفسم

    5

    بیچاره شمیم..ازاون بدبخت تر جهان..این حق زحمت های جهان نبود😔

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!