شومینه به قلم نرگس نعمت زاده
پارت هشتاد و ششم :
هستی با لحنی که سعی داشت قانعم کند گفت : من که خودمم خیلی مشتاق نیستم بشم زن یه آدمی که هجده سال ازم بزرگتره! ولی خب همیشه هم سن ملاک نیست. مهم اینه که وضعش خوبه.
حداقل می تونیم راحت زندگی کنیم.
پیچیدم داخل کوچه مان.
سرعتم را کمی کم کردم تا بتوانم لحظاتی بیشتر با هستی حرف بزنم.
- هستی بهت می گم تو اصلا فکر پول و خرج خونه و چیزایی که وظیفت نیست رو نکن.
داری توی خرج کمک می کنی
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
هانی
5رمانتون عالیه ولی ای کاش پارتابیشتربودآدم توخماریش میمونه😊
۶ سال پیشمهمه واست
1رمانتون خوبع به درد مطالعه روزانه برای اوقات فراغت میخوره...خوبه هستی رسید خونه...منتظر پارت های بعدی هستیم
۶ سال پیشArman
9باز خوبه حامی چیزی به هستی نگفت من گفتم الان میاد بهش فحش میده بعد میزنتش
۶ سال پیشمحدثه
6والا اگه واقعا بود که فحش بارون میکردن و یه کتک جانانه😹🙈💕
۶ سال پیشمحدثه
3حامی غیرتی شد😹💕💃
۶ سال پیشسایه
18بالاخره هستی رسید خونه الهی دیگه هیچوقت حامی نره دنبال هستی🤦🏻😎😂
۶ سال پیشHana
8خوب همتون از طرف من هم گفتید (خداروشکر هستی رسید خونه) خوب میریم ک داشته باشیم یه گوشت مالی حسابی البته اگه اتفاقی نیفته و این ارامش نزنه این حامی رو چلاق کنه
۶ سال پیشهستی
9کم بود دیگه این 😣الان میرن حال پسرو میگیرن😁
۶ سال پیشایسو
5الهی شکر هستی رسید🙈
۶ سال پیش....
8خدایاااااااا کل این سه پارت به هستی تو راه بودن😐
۶ سال پیشK
4ارکان*
۶ سال پیشZarnaz
11سلام رمانتون خیلی خوبه ولی خیلی کم کاشکی روزی دوپارت میگذاشتین😍 ولی چه خوب ک هستی بالاخره سالم رسید خونه😂😂😂
۶ سال پیشK
7خداروشکر هستی رسید به خونه ولی دیگه آرمان شروع شد😁
۶ سال پیشهستی
14وای خدایا شکرت هستی رسید خونشون نه به اونیکه از پارتا که هستی وجود نداشت نه به سه تا پارت قبلی که فقط حامی و هستی بود فردا هم حامی و ماهرو ای خدا🙌
۶ سال پیشهلینا
14دیگه کم کم میخواستم خودمو بزنم خداروشکر رسید این هستی خانم ایشاالله به بقیه داستان برسیم😁😁😁😁😁
۶ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
9حامی ،غیرتی میشود. بعدشم دوستان اگه ی رمان کامل بود اندازه این ۳ پارت تو راه بودن حامی و هستی بعدشم نویسنده دمش گرم مقام برادرو قشنگ نشون داده.چون ی برادر همینجوری پشت آبجیشه. چون داداش دارم میدونم