پارت چهل و ششم :

بچه ها داخل میارنش و من کیف میکنم از اینهمه درایتشون....چشماشو بسته بودن ،چون اصلا نباید ما رو میدید ....
با چشمانم براق میشم رو ادمام و لبخند میزنم ....
ببند میگم :کاری که گفتمو باهاش بکنین تا فردا من بیام ...الان باید برم ،میسپارمش به شما ...
و‌پوزخند میزنم ...از تجاوز و بی رحمی که به الیسای من شد .....امشب قرارعه همون بلا سرش بیاد .....
گاهی وقتها ادم باید بی رحم باشه ....وقتی زندگی رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    1

    هنوز نرفته ایران ؟نویسنده جان لطفاً جذاب ترش کن من لحظه شماری میکنم زمانی که بره پیش برسام انتقامشو بگیرع

    ۴ سال پیش
  • قشنگتراز پریا

    4

    پیانورو چجوری بار کردن بردن تو اون کلبه؟ کلبه ک کوچیکه؟😐😂

    ۴ سال پیش
  • سمیرا

    2

    خخخ

    ۴ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    دیگه اونقدر کوچیک نیست 😊

    ۴ سال پیش
کپی شد!