پارت چهل و سوم :

دخترک با سرانگشتان اشک‌هایش را زدود و نگاهش را بالا گرفت:
- مهندس مودت مگه بچه داره؟
- خواهرزاده‌ی مهندسه.
جانیار این را گفت و باز سکوتی سنگین بر فضای ماشین حاکم شد. هرچقدر از روستا فاصله می‌گرفتند دلشوره‌ی آوا بیشتر می‌شد. از روزی که فهمیده بود دختر گلچهره و مراد نیست و از آن بدتر نمی‌دانست پدرش کیست؟ احساس بی‌هویتی و بیگانگی داشت. بودن در عمارت ارباب نیز بیگانگی با خود ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    انگار این بار رو جای خوبی اومده،همه خوبن غیر شهدخت افاده ای🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    خیلی خوشحالم ک اوا دو قدمی شهاب...انشالله این دفعه سختی نکشه...

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️