پارت چهل و سوم :

چند روز قبل ....
چند روزی بود که دنبال گیر انداختن ایناز بودیم ....استرس داشتم اما میدونستم مانی کارشو خوب بلده......
قرار بود باهاش ارتباط صمیمی بگیرعه و از شهر بیاردش بیرون ......
تلفنم زنگ میخوره ...
_الو مانی
_بابا این دخترعه چقدر سفته
_چطور؟
_هر چی خواستم بهش خودمو نزدیک کنم محل نداد ....
_ینی اصلا فایده ایی نداشت؟
_ببین چرا از شرکت که اومد بیرون رفت نشست تو کا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آتیه

    1

    واییییی چقده باحال شدههههه اخ جون 😍

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    2

    فاطمه خانم عالیه امیدوارم دورازبلا باشید

    ۴ سال پیش
  • سهیلا

    3

    عالی عزیزم ممنون از رمان خوبتون ...

    ۴ سال پیش
کپی شد!