پارت سی و هفتم :
وارد حیاط که شد؛ نفس حبس شدهاش را بیرون داد و بغضش آب شد. گرمی اشک، گونههای سردش را نوازش داد. با سرانگشتانش اشکها را زدود و سمت مطبخ قدم برداشت. گلناز کنار اجاق ایستاده و با ملاقهای چوبی و بزرگ، خورشت را هم میزد. نگاهش به چشمهای نمدار آوا افتاد.
- چیزی شده آوا؟ گریه کردی؟
سرش را به طرفین تکان داد و لب زد:
- نه، چیزی نیست. من چکار کنم؟
چند لحظهای نگاهش روی صورت آو
لطفا صبر کنید...

میم
1ای دنیای بدذات اون شوهر الدنگت ارزونی خودت،کسی کاریش نداره،دوتایی مثل سگ هار می مونین😮😡