پارت بیست و هشتم :
علی با دلی مالامال از غم، خداحافظی کرد. نگاه جانیار به دنبال قدمهای آهسته و کوتاه علی کشیده شد. با رفتنش نفسی سنگین از سینه برکشید و کنار پنجرهی اتاق رفت. پنجره را باز کرد و نگاهی به محوطهی عمارت انداخت. سلما را دید با مجمعهای در دستها، سمت عمارت میآید. پنیر گوسفندی و شیر تازه و نان داخل مجمعه بود. لبخند نرمی روی لبش نشست و از اتاق بیرون رفت برای صرف صبحانه.
در راهروی اتاقها
لطفا صبر کنید...
