پارت سی و هشتم :

خواستم از اتاقش برم بیرون که گفت:ستو
به عقب برمیگردمو میگم :جانم ...
_اون روز نتوستم بهت بگم ....
_چیو بگی عزیزم ....
_من نتونستم با روانشناسم صحبت کنم چون خالم ....
_خالت چی؟میتونی راحت حرف بزنی با من الیسا ....بهت قول میدم که کسی این موضوع رو نفهمه ....باشه ؟
اب دهنشو قورت میده و پتو رو روی سرش میکشه و میگه :
اون شب تو اون پارتی .....خاله همیشه میشست سر میزو قمار میکرد ...اون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 3

    به نظرم عموی ستوده دروغ گفته و فرهاد هم دستشون نیست ولی اگر فرهاد هم دستشون بوده باشه به نظرم رمان روندشو از دست داده در واقع هر چیزی حدی داره و این حد دشمن داشتن و ... جذاب نیست و قابل باور نیست،،،!

    ۴ سال پیش
  • Masoumeh

    0

    وای خدا حدس میزدم که یه همچین اتفاق تلخی واسه الیسای مظلوم افتاده باشه:( فاطمه جون قلمت عالیه همینطور ادامه بده موفق باشی💕

    ۴ سال پیش
  • فری

    1

    میگم خانم سیاوشی شما که بی نظم نبودین چرا پارتگذاری نمیکنید ؟؟

    ۴ سال پیش
  • !اسید میقولی؟

    2

    هعییی چقدر الیسا گناه داره🥲

    ۴ سال پیش
  • مهدیه

    6

    ومن همچنان در شوک اتفاقات این پارت😐

    ۴ سال پیش
  • ثنا بانو

    2

    خدایا توبه 😔😔

    ۴ سال پیش
  • فری

    3

    دقیقا همون فکری که من کردم سر این بچه اوردن یعنی اون یه زن نه دختر بچه

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    3

    خانم سیاوشی بذارید انتقام بگیره نه اینکه آخردل رحمش کنی خاله بایدزنده پوست تنش کند🙏

    ۴ سال پیش
  • خورشید

    3

    حالابه فرهادمیگفت زودقضاوت کردوگرنه ایناکه باهم عقدکرده بودن دلیلی نداشت فرهادباهاش این کاروبکنه..

    ۴ سال پیش
کپی شد!