پارت سی و هفتم :

فرهاد که خونه اومد جوری رفتار کردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است ....
مثل همیشه لبخند زدم ....و مثل همیشه رفتار کردم ....
گل ها رو از دستش گرفتم و یکی یکی داخل گلدان گذاشتم ‌....باز هم لبخند زدم .....
انقدر لبخند زدم تا خودم هم باورم شد که اتفاقی نیفتاده است و من چیزی نشنیده ام....
مثلا به خودت بیای ببینی عزیزترین کسات پرتت کردن تو باتلاق و تو بزور دست و پا میزنی که از داخلش در بیای .

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوگی

    0

    چی شد😧

    ۴ سال پیش
  • آریانا

    3

    واییی خدا کنه یه بلای بد سر همشون بیاره و حقش و پس بگیره واقعا کار فرهاد وحشتناک بود. امیدوارم حسابی تلافی کنه و خودش به تنهایی رو پای خودش وایسه و نیاز به کسی نداشته باشه

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    0

    چرابه الیساگفت بین ابجی ستوچی خریده؟

    ۴ سال پیش
  • فاطمه سیاوشی | نویسنده رمان

    خودشو میگه عزیزم

    ۴ سال پیش
  • !اسید میقولی؟

    0

    💯🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤💯💯💯💯💯😀😀😀😀

    ۴ سال پیش
کپی شد!