پارت دوم :

لبخندی زدم و اشکام رو پاک کردم؛ من به خودم اطمینان داشتم. همون طور که هی دماغم رو بالا می کشیدم دنبالش راه افتادم. وسط راه یه سوالی ذهن من رو به شدت مشغول کرد!
- میگم آقای آویز...
بدون اینکه برگرده جواب داد: بله.
- چطور این اسمو روتون گذاشتن؟ از کجا اومد؟
حرصی گفت: من از کجا بدونم؟
- ولی من یه حدسایی زدم.
- حدساتونو پیش خودتون نگه دارین!
خودم رو به نشنیدن زدم و شروع به گفتن حدسم کردم.
- من فکر می کنم شما رخت آویز نداشتین، بعد پدرتون شما که به دنیا اومدین، اسمتونو این گذاشتن که رخت آویز هم داشته باشن!
سر جاش ایستاد و به سمتم برگشت؛ پوکر توی چشمام نگاه و سرش رو کج کرد. ابرویی بالا انداختم و لبخند کجی روی لبهام نشوندم.
- برگات ریخت نه؟ هر چند اسمت به تو نمیاد، من اسمم بهم میاد!
یهو با یاد آوری چیزی سری به نشونه تاسف تکون دادم.
- اصلا این شیوه نامگذاری خوب نیست، مثلا شما اگر خداااایی نکرده از کمبود آفتابه رنج می بردید، اسمتون باید آفتابه می شد؟
دست به سینه وایساد.
- تو الان اسمت به خودت میاد؟
با تعجب تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ندیدی واقعا؟ ویانا یعنی خردمند، فرزانه... من همه چیو رمز گشایی می کنم، مثل الان! یک حس ششمی دارم که دومی نداره...
پوزخندی زد.
- تنها چیزی که بهت نمیاد اسمته!
اون برگشت و به راهش ادامه داد اما ندید که فکر من چطور مشغول شده... چرا بهم نمیاد؟ نتونستم کنجکاویم رو مهار کنم و پریدم جلوش و با تعجب پرسیدم: چرا بهم نمیاد؟!
- خردمند و فرزانه کجا و تو کجا!
پره های بینی ام رو گشاد، سرم رو به سمت راست مایل و با چشمای گرد نگاش کردم. نفسم تو سینه حبس شده و اون گیج بهم زل زده بود. یهو نفسم رو آزاد کردم و با بغض گفتم: همون آفتابه لایقته، همزن!
و مقابل چشمای متعجبش روی پاشنه پا چرخیدم که پام سر خورد و پنج بار شبیه تام تو تام و جری پام رو روی هوا تکون دادم و تهش خودم رو به میز کنارم گرفتم. نفس راحتی کشیدم؛ آخیش... پس چرا تو فیلما اینجوری می کنن باکلاس میشه؟
موهای فرفری ام از زیر مقنعه در اومده بود و جلوی صورتم افتاده بود که زود جمع و جورشون کردم و همون طور که دستم روی میز بود، به سمت آویز برگشتم و با یه لبخند نگاش کردم.
- بیا کارتو یاد بگیر، مسخره بازی در نیار!
دستی به مقنعه ام کشیدم و با اعتماد به نفس دنبالش رفتم. تک تک بخش هارو بهم نشون داد خیلی زیاد بودن، تقصیر من نبود اگر یادم می رفت.
معرفی که تموم شد، به سمتم برگشت و با چهره خنثی گفت: یاد گرفتی؟
موندم سر دو راهی... چیزی نیکوتر از صداقت نیست یا صداقتم همه جا درست نیست! یکم این دست اون دست کردم و اشاره ای به اتاقی که پشت سرش بود و یه ساعت داشت بهم توضیحش رو می داد کردم.
- اونجا واسه چی بود؟
چشماش رو توی حدقه گردوند و نفس عمیقی کشید.
- مگه یه ساعت نیست برات توضیح میدم؟
- نه دیگه، هنوز یه ساعت نیست من پامو تو اینجا گذاشتم.
دستی به صورتش کشید و گفت: کاش پات می شکست و تو اینجا نمی ذاشتی!
از دستش ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم، این اصلا لایق این نیست که من رو راهنمایی کنه. چشم غره ای بهش رفتم که دوباره توضیح داد: تایید نهایی خبر، مربوط به اون اتاقه! اونجا برای آخرین بار بررسی می کنن و اگر همه چی درست بود، منتشر می کنن... فهمیدی؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • N.a

    0

    عالی ، مرسی خانوم نویسنده

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    2

    وای،بادیدن این رمان متوجه شدم پیش از۵سال برنامه نصب کروم اولین رمانهای انلاین بودن فکرنکنم رمانی اینقدرلایک داره عجب خیلی

    ۲ سال پیش
  • بامشی

    3

    امنه ابدار کلا قلمش عالیه وقتی عشق امازونی رو خوندم انقدر خندیدم معدم رف جا روده کوچیکم خیلی ممنونم از خانوم امنه

    ۵ سال پیش
  • نازنین

    0

    به عنوان ی رمان طنز چیز خیلی خوبیه👌🏻

    ۵ سال پیش
  • aisa

    5

    عکسی ک برای شخصیت ویانا گذاشتید اصلا به شخصیت طنز ویانا نمیخوره

    ۵ سال پیش
  • شیلا

    24

    بابام میگه اگه سر کلاسی چرا میخندی ؟؟؟؟؟؟؟😂😂😂😂😂👀

    ۶ سال پیش
  • سر کلاس آنلاین

    10

    منم الان سر کلاسم🤣🤣🤣😂

    ۶ سال پیش
  • بله منم??

    1

    منم😂😂

    ۵ سال پیش
  • Anobis

    3

    وای خدا خیرتون بده بعد چند روز خندیدم😂😂😂😂🤣🤣 عالیه نویسنده این رمان محشر ❤

    ۵ سال پیش
  • کیمیا

    6

    چه کم بود پارت دوم😐😕

    ۵ سال پیش
  • مائده

    35

    انقدر خندیدم مامانم زنگ زده دوستش شماره دعا نویس گرفته🤣🤣🤣

    ۶ سال پیش
  • ??

    10

    😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂جان من؟؟؟

    ۶ سال پیش
  • آروشا

    6

    رمان رو دوست نداشتم جون واقعا خیلی مسخره بوده 😒😒😒

    ۵ سال پیش
  • Zarnaz

    5

    عالییییییییی😂😂😂😂😂خیلی خنده داره مرسی تا حالا هیچ وقت این همه نخندیده بودم مرسب😂😂😂

    ۶ سال پیش
  • Ra

    15

    سوفیا از ویانا تو عکس خوشگلتر دیدع میشه

    ۶ سال پیش
  • دلسا

    7

    خیلی باحاله فقط خیلی دیر پارت میزارن.

    ۶ سال پیش
  • سازنده برنامه

    روزانه داره ارسال میشه دیگه. بنده خدا نویسنده که نمیتونه از صبح تا شب رایگان بشینه بنویسه.

    ۶ سال پیش
  • ....

    8

    👍بله.. یکم سخته.. درکشون میکنم

    ۶ سال پیش
  • Fatemeh

    5

    عالییییی😂😂😂😂😂💙💙💙💙

    ۶ سال پیش
  • زینب

    2

    باحاله😁

    ۶ سال پیش
  • ریحانه

    2

    عاای بود تما حیف کخ کمه

    ۶ سال پیش
کپی شد!