پارت پنجاه و پنجم :
شیدا ابروهایش را بالا پراند و با تکان دادن سر به طرفین، پرسید:
- مثلا کی بهت هدیه داده؟
سعید با نیشخند جواب داد:
- زلیخا جونم!
شیدا که حدس میزد، زلیخا دوستدخترش باشد با پوزخند تمسخرآمیزی لب باز کرد:
- یعنی خا... ک!
با غیظ از کنارش رد میشد که سعید پر روسریاش را گرفت و دخترک ایستاد. سعید لبخند روی لب داشت اما نه از روی تمسخر، جدی بود.
- با این لباسها و این رنگها
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
...
6چرا شیوا اینقدر خوشکله ولی شیدا نازه 🥰 خیلی به تصوراتم میخوردن عکسا مرسی 🙏🏻
۵ سال پیشسوزان
6وای عکسارو🤤🥰 ممنون نگار جون بابت عکسا فقط ریما و فرهاد چرا نیستن😢
۵ سال پیشمهدیه
9ممنون بابت عکسا فقط نمیشه عکس فرهاد و ریما رو هم بزارید من الان هیچ تصویری از فرهاد و ریما تو ذهنم نیست
۵ سال پیشساناز
5وای مرسی نویسنده بابت عکس ها♥️♥️♥️♥️
۵ سال پیشفاطمه
7سلام خسته نباشید نویسنده عزیز رمان عالی فقط میشه زود زود ادامه رو بزارید
۵ سال پیشسنادلبر
6وای محشرهههههعععععععععععععععع خیلی خفن شده پیشنهاد میدم حتما بخونید🤤💕
۵ سال پیش//
12اه اصلا فکرشم نمیکردن اینجور لو بره، خیلی یهویی بود. این شیواام اسم مامانش میاد به تته پته میفته اشکش درمیاد، اونروز تاحالا پاچه باباشو میگرفتا چقد لوس.
۵ سال پیشParyaaa
20عالی🤤🍓😻فق خدا کنه دلارم بره. شیوا با امیر علی ازدواج کنه شیدا با سعید فرهادم ک با ریما ازدواج کرد خیانت نکنه ب ریما
۵ سال پیشسوزان
15اخه همین که شیوا بفهمه مامانش اینجاست کم بود این وسط
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دخترای من
4وای عالیه این داستان 😘👌🧿