پارت پنجاه و چهارم :

دخترک پا روی زمین کوفت و دست‌هایش مشت شده بود، با غیظ به روزبه گفت:
- می‌شه خفه‌اش کنی؟
روزبه ریز خندید و سعید با خنده ادامه داد:
- از خدا هم بخواه گردن گرفتمت...
بی‌بی با همان اخم ظریف نگاهشان می‌کرد و تقلا داشت چیزی متوجه شود.
- وا... چرا می‌خندین مادر؟ اسمت چیه دخترجون؟
شیدا ابروهایش در هم گره خورده بود و آهسته لب زد:
- شیدا!
پیرزن گوشش را جلو آورد و پرسید:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ---

    7

    خدا کنه اینا شب نرن تو یه اتاق بخوابن دیگه لوس شده این صحنه ها جسارتا تا همینجاشم که گف خانومشه لوس بود میتونست بگه آجیشه چه اصراریه به این سناریوهای تکراری (میدونم الان1000 تا دیسلایک میدین :( )

    ۵ سال پیش
  • فاطمه

    22

    یکی دو پارت قبل سعید گفت که بی بی اومده خونشون و می دونه سامیه خواهرشه.

    ۵ سال پیش
  • M:)

    4

    برای اینکه بی بی سعید اینا رو میشناخت و میدونست ک خواهر ندارد واس همین سعید گفت خانوممه

    ۵ سال پیش
  • دخترای من

    1

    عالیه این رمان 👌ممنونیم بابت عکس شخصیت ها 🌹👌

    ۵ سال پیش
  • سوزان

    3

    لعنتی چرا اینقدر این رمان خوبه😍

    ۵ سال پیش
  • Paryaaa

    2

    🍓🤤😻

    ۵ سال پیش
  • سنا‌دلبر

    18

    محشره🥲💕

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️