پارت هفتاد و هشتم :

دستش و روی کمرم فشرد. محکم تو همون حالت نگهم داشت.
صداش خش داشت. انگار حرف زدن براش سخت بود.
_همه چیز و دیدی!؟
با بغض اروم نالیدم:
_دیدم باهاش چیکار کردن. دیدم که چه طور اروم اروم جون داد، همه چی و دیدم. تو تقصیری نداشتی، تو بعد مامانت خواستی خوب بشی…و…ولی نزاشتن…

اروم موهام و تو دستش نوازش میکرد،سرش و تو گودی گردنم فرو کرد و عمیق نفس کشید
_نمیخواستم ببینی!
سر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • الهه

    1

    اوه اوه واااااای🥺♥😎

    ۲ سال پیش
  • سوگیی

    0

    عالیییههه

    ۳ سال پیش
  • Setayesh

    1

    گادددددددددددد😑😂

    ۴ سال پیش
  • m

    4

    مثل همیشههههههه عالیییی ایشالا پنج قولو نسیبت بشع مرجان از بس اوجگل مینویسی

    ۴ سال پیش
  • سمیرا

    1

    ۵قلو??🤔🙄

    ۴ سال پیش
  • Meloody

    2

    مگه مرجان جوون ازدواجم کردن 😂😳

    ۴ سال پیش
  • ..

    2

    ارین ارزوها نکن براش 😂😂وقت نمیکنه رمان بنویسه دیگه

    ۴ سال پیش
  • narges

    2

    رمانت فوق العادست مرجانی♥♥

    ۴ سال پیش
کپی شد!