پارت نود و سوم :

نگاه نینای به آرزو خیره ماند و ذهنش در تقلا بود چیزی به یاد آورد. رایمون... ساواک... صیغه... آزادی! هر کدام از این کلمات دل‌آشوبه‌ای در دلش بپا می‌کرد و خونش را به غلیان می‌انداخت. قلبش گرومپ گرومپ می‌زد و زمزمه کرد:
- رایمون... رایمون... چقدر برام عزیز بوده که به خاطرش...
حرفش ناتمام ماند و نگاهش آهسته و کش‌دار از روی صورت آرزو برداشته شد. آب دهانش را به زحمت و پرصدا قورت داد و با رخوت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    امیدوارم نینای بادیدن رایمون همه چی یادش بیاد...هردوسختی زیاد کشیدن ..حقشون نیست بازازهم دور باشن..ممنون نگار جون..عالی بود عزیزم

    ۵ سال پیش
  • S...

    1

    🥺خدا کنه زود همه چی یادش بیاد

    ۵ سال پیش
کپی شد!