پارت نود و سوم :
نگاه نینای به آرزو خیره ماند و ذهنش در تقلا بود چیزی به یاد آورد. رایمون... ساواک... صیغه... آزادی! هر کدام از این کلمات دلآشوبهای در دلش بپا میکرد و خونش را به غلیان میانداخت. قلبش گرومپ گرومپ میزد و زمزمه کرد:
- رایمون... رایمون... چقدر برام عزیز بوده که به خاطرش...
حرفش ناتمام ماند و نگاهش آهسته و کشدار از روی صورت آرزو برداشته شد. آب دهانش را به زحمت و پرصدا قورت داد و با رخوت
لطفا صبر کنید...

نفسم
1امیدوارم نینای بادیدن رایمون همه چی یادش بیاد...هردوسختی زیاد کشیدن ..حقشون نیست بازازهم دور باشن..ممنون نگار جون..عالی بود عزیزم