پارت سوم :

-حسام، من... من عاشق کسی هستم که اصلا منو نمی بینه، اما... اما من به خودم گفتم یا اون یا هیچکس!
حسام گنگ و مبهم نگاهش می کرد، نفس در سینه اش حبس شده و منتظر شنیدن بود، شنیدن اسم کسی که هستی از عشق به او حرف می زد.
- حسام من... من...
نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی که به سختی شنیده می شد ادامه داد:
- من عاشق مهرادم!
صدای شکستن قلبش را می شنید، بغض راه گلویش را سد کرده و حس خفگی داشت. دست هایش طوری مشت شده و فشرده می شدند که ناخن ها در گوشت دستش فرو رفته بود. توان حرف زدن نداشت و فکش منقبض شده بود. هستی بی خبر از آشفتگی حسام‌، نگاهش به زمین بود و ادامه داد:
- کمکم کن حسام... مامان و بابا خیلی منو تحت فشار گذاشتن واسه ازدواج، منم دلم پیش مهراده... خیلی وقته، از همون اولین دیدارها، از وقتی با تو گاهی می اومد این خونه. اما هیچوقت از نگاه مهراد چیزی نفهمیدم... هیچوقت!
بغضش را به سختی قورت داد، لب فشرد تا به خود مسلط شود و صدایش نلرزد. نفسش را سنگین بیرون فرستاد و گفت:
- تلاشمو می کنم هستی، یه جوری از زبون مهراد حرف می کِشم. تو غصه نخور!
هستی میان گریه، لبخند زد و دست روی گونه هایش کشید. قدرشناسانه لب باز کرد:
- ممنونم حسام، واقعا ازت ممنونم... کمک خیلی بزرگی بهم می کنی.
با همان لبخند، جرعه ای از قهوه را نوشید و باز به حسام چشم دوخت. حسام لبخندی محو و تظاهری روی لب داشت و قلبش به تلاطم افتاده بود. هستی گفت:
- حسام من هیچوقت بعد از همایون به کسی داداش نگفتم، همیشه می گفتم داداشِ من همایونه و تمام. می دونی که؛ همایون برادر دو قلوی منه که تو هفت سالگی از دست دادمش. اما الان ... الان باید بگم تو واسم جای همایون رو پُر کردی. من تو رو به اندازه ی همایون دوست دارم.
تلخندی زد و جواب داد:
- خوشحالم منو برادر خودت می دونی، و خوشحال می شم که بتونم کاری واست انجام بدم.
زبانش یاری نمی کرد تا بگوید من هم تو را مثل خواهر دوست دارم، نه! خواهر نبود. عشق بود، عشقی که سالها در قلبش جای گرفته و پرورش یافته بود. هستی فنجان را روی میز گذاشت و از جا برخاست.
- من می رم پایین، بازم ممنون که به حرفام گوش دادی و می خوای کمکم کنی. هیچوقت این لطفت رو فراموش نمی کنم.
هستی خوشحال و آسوده خاطر از آنجا رفت و حسام را در برزخ احساساتش تنها گذاشت. لب هایش لرزید و چشمه ی اشکش جوشید. قطره های گرم اشک تند و پی در پی روی گونه می غلتید و قلبش فشرده می شد. صدای هستی در گوشش می پیچید و داداش گفتن هایش چون نیش عقرب تا مغز استخوانش را می سوزاند. از جا برخاست، تمام تنش گُر گرفته و داغ بود... پنجره را گشود و باد سرد و سوزناک چون خُرده های شیشه، پوست داغ و خیس از اشکش را می خراشید. نفس حبس شده در سینه اش را بیرون داد. با خود زمزمه کرد:« با خودت چی فکر کردی حسام؟! که تک دختر مهندس دادفر به تویی که حتی واسه مادرت ارزشی نداشتی و رهات کرده فکر می کنه؟! که حاضره باهات ازدواج کنه و به همه بگه شوهرم رو بابام از گوشه ی خیابون جمع کرد و آورد به اینجا رسوند؟ معلومه که باعث ننگش هستم. چرا نباید به مهراد که پدر و مادر تحصیلکرده و با اصالتی داره فکر کنه؟!»
انگار که دیوارهای خانه به هم نزدیک و نزدیک تر می شدند، حس خفگی داشت. کتش را از روی جالباسی چنگ زد و از خانه بیرون رفت. به پاگرد پله که رسید قدم آهسته کرد تا مبادا صدای قدم هایش را کسی بشنود، مبادا با هستی رو به رو شود.
باران آهسته و نرم شروع به باریدن کرد، زیر باران قدم می زد و موها، صورت و شانه هایش خیس و خیس تر می شد. تمام خاطراتش از کودکی تا به حال را مرور کرد، و بعد تک تک خاطرات را در دلش به آتش کشید و خاکستر کرد.
عشق هستی را از دلش بیرون می راند و نفرت از مادرش را شعله ور می کرد، مادری که باعث تمام دردهایش بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • دخی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • دخی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ملیکا

    0

    👏👏

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • دلارا

    0

    خوب شروع شده هنوز کامل نخوندمش

    ۲ سال پیش
  • مینو

    0

    عالی بود تا اینجا

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • طوبی

    0

    داستان خوبی بود.

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • رویا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • پریماه

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • پانیذ

    0

    عالیییی

    ۳ سال پیش
  • ساتیا

    0

    عخی حسام گوگولی مگولی غصه نخور خودم میام عچخت میشم 🤤😂

    ۴ سال پیش
  • سارا

    4

    بابا نویسنده جون بذار دو دقیقه وارد رمان شیم همون اول شکست عشقی ببین بعدش چی میشه😐 کاش انقدر عجله نمی کردی

    ۵ سال پیش
  • آتوس

    0

    چه تفاهمی 😅🤗

    ۵ سال پیش
  • رکسانا

    2

    هی خدا ناارحت شدم برا حسام

    ۵ سال پیش
کپی شد!