پارت هشتاد و چهارم :
نگاهها مات و مبهوت به ساره مانده بود و کمیل زانوانش سست شد و آهسته نشست. پنجه میان موهایش کشید و زیر لب زمزمه کرد:« یا فاطمهی زهرا» چشمهایش به اشک نشست و صدای ساره در گوشش تکرار میشد:« نینای به شرط آزادی رایمون با یه ساواکی رفت... »
رایمون تکیهاش را به دیوار زد و لبهایش بر هم فشرده میشد. بیزار بود، متنفر بود از خودش و آزادی که داشت. دلش میخواست تمام عمر را زندانی میماند،
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
0چه پرستار دلسوز ومهربونی،چه اتفاقی افتاده که اینجوری شوکه شده؟😥