پارت پنجاه و هشتم :

حس کردم مغزم فشرده شد.
جوری که نتونستم تحمل کنم و همون طور که به تور چنگ زده بودم با زانو زمین خوردم.
چشمام و بستم تا جلوی ریزش اشکام و بگیرم.
همه چیز سریع اتفاق افتاد...
چشمام و که باز کردم متوجه شدم وارد یه خاطره جدید شدم 
_خوشگله نه!؟
همین اتاق بود...
دختر ظریف و قد بلند...با موهای خرمایی بلند.
با ربان ظریفی موهاش و بسته و پیرهن سفید وقدیمی و مقابلش جلوی آینه گرفته ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    رمان عالیه میشه فونت پارتا کوچک تر بشه و کادری که نوشته ارسال نظر برداشته بشه چون توی صحفه و متن رمان هین و جاش مناسب نیست

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    🥲

    ۳ سال پیش
  • ..

    4

    شت! رونیا جان از الان اشهدتو بخون .. بی صبرانه منتظر پارت فردامم

    ۵ سال پیش
  • narges

    3

    پارت قبل اومده. پارتا عالی بودن ممنون مرجان جون

    ۵ سال پیش
  • نرگس

    3

    الفاتحه مع الصلوات

    ۵ سال پیش
  • N

    6

    پارت قبلی اصن آپلود نشد...🙄

    ۵ سال پیش
  • :)

    5

    خدایی کسی فهمید چی شد بگه ممنون میشم😂😂

    ۵ سال پیش
  • Hani

    9

    فک کنم قاطی پاطی شده من گیج شدم😐

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️