پارت صد و شصت و پنجم :
چشم غرهی حرصی نثارش کردم و با گفتن ترسو به هر سه تاشون، نفس عمیقی کشیدم و با اعتماد به نفس راه افتادم.
از قدیم گفتن به هر چی فکر کنی سرت میاد پس من به این فکر میکنم که اون پایین هیچ چیز ترسناکی وجود نداره! از دیوارها قرار نیست هیچ تیر و شمشیری در بیاد و همینطور هیچ تلهی دیگهای هم در کار نیست. کلا کاملا صحیح و سالم به پایین می رسیم و گنج و پیدا میکنیم.
برای خودم حرفهام هیÚ
لطفا صبر کنید...
