پارت صد و شصت و پنجم :

چشم غره‌ی حرصی نثارش کردم و با گفتن ترسو به هر سه تاشون، نفس عمیقی کشیدم و با اعتماد به نفس راه افتادم‌.
از قدیم گفتن به هر چی فکر کنی سرت میاد پس من به این فکر می‌کنم که اون پایین هیچ چیز ترسناکی وجود نداره! از دیوارها قرار نیست هیچ تیر و شمشیری در بیاد و همین‌طور هیچ تله‌ی دیگه‌ای هم در کار نیست. کلا کاملا صحیح و سالم به پایین می رسیم و گنج و پیدا می‌کنیم.
برای خودم حرف‌هام هیÚ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️