پارت صد و شصت و سوم :
مظلوم لب ورچیدم و درحالی که زیر لب یه "پناه میبرم به خدا از شر معراج خشمگین" میگفتم، به سمت جلو حرکت کردم و گفتم: فکر نکنما، از اونجا نمیتونیم بریم؟
با دست به سراشیبی باریکی که پرتگاه رو به اون پایین وصل میکرد اشاره کردم که معراج خودش رو بهش نزدیک کرد و گیج گفت: خیلی شیب داره؛ نمیتونیم روش راه بریم.
ناامید شونههام رو آویزون کردم و خواستم روی زمین بشینم که نی
لطفا صبر کنید...
