پارت صد و شصت :


سری از از تاسف تکون دادم و بی‌خیال خواستم دویاره بشینم که هامین زودتر بلند شد و درحالی که با لگد به سیاوش و میثمم اشاره می‌کرد پاشن گفت: خیلی خب دیگه بسه استراحتم کردیم؛ من بلیت هواپیما گرفتم برای فردا شبا، تا امشب باید این کار رو تموم کنیم.
بعد نقشه رو از کوله‌ی میثم بیرون کشید و درحالی که با دقت نگاهش می‌کرد، دستش رو مستقیم گرفت و ادامه داد: همین ورا باید باشه، فکر نکنم زیاد Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • وای

    0

    اون تیکه که نویسنده از خودش گفت باحال بود😂😂

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️