پارت بیست و پنجم :

تقه‌ای به در اتاق خورد و صدای صادق بلند شد:
- شمیم... گوشی لطفا.
دخترک بی‌میل لب کج کرد و گفت:
- جهان باید قطع کنم. زود شماره بابامو یادداشت کن.
جهانیار آن سوی خط لب فشرد و حرص‌آلود جواب داد:
- آره، شنیدم صدای باباتو. بگو...
- نهصد و دوازده...
دخترک شماره را گفت و اندکی مکث کرد:
- کاری نداری؟
- خیلی خوشحال شدم صداتو شنیدم. کاش زودتر بتونم ببینمت. مواظب خودت باش زن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    بنظرم خونواده جیران بلایی سر خونواده اردشیر اوردن

    ۱ سال پیش
  • آرام

    13

    یااا خداا

    ۵ سال پیش
  • ---

    7

    خیلی خوبه

    ۵ سال پیش
  • ؟؟

    6

    😍😍

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️