پارت شصت و نهم :
***
تمام بدنش از عصبانیت میلرزید و خون با شدت زیادی در شریانهایش در جریان بود. به طرف سرباز چرخید و با حرص فریاد کشید: چطور نفهمیدی؟ چطور؟! مگه تو اینجا نیستی که مراقب باشی؟ اینجوری نگهبانی میدی که راحت از این زندان با این امنیت فرار میکنن؟ ما تا حالا فراری داشتیم؟
سر پایین انداخت و هیچ نگفت. شقیقه و چشمهایش نبض میزد و کمیسر بدتر از آنها گوشهای ایستاده بود. این بار هیچ
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

تمنا
14اخخخ😁ایوان حسابی لاریسا استفانو سوپرایز کرد عوضی خفن😂😂😂😂