پارت پنجم :

بین دو راهی گیر افتاده بودم. هم دوست داشتم رها شوم از زندگی تکراری و یکنواختم،و هم دوری از دوستانم برایم سخت بود.
مادرم کمی فکر کرد و با دو دلی گفت : چی بگم والا. انشالله که خیره. 
پدر، قندی از قندان برداشت، طبق عادت، سر قند را به چایی زد و استکان را به دست گرفت. نیاز داشتم کم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • L. D

    3

    وااای چقدر وحشتناک میتونه باشه دوری از بهترین رفیقت خدا سر دشمنم نیاره 😐🙌

    ۵ سال پیش
  • 13

    کاش ماهم از این دوستا داشتیم😞

    ۵ سال پیش
  • زینب

    6

    دقیقا من اصلا از این دوستا ندارم 😬☹🤣

    ۵ سال پیش
  • هستی

    2

    جالب نبود تازه انباینم بود

    ۵ سال پیش
کپی شد!