پارت سوم :

ولی اون مرد خیلی ریلکس بود.
خیلی هم خوش رو و خوش برخورد بود.
دستی به پشتم زد و گفت:
بفرما اینم از ماشینت. با خیال راحت سوار شو برو.
ولی نرفتم و گفتم:
ببخشید شما کی هستین؟ اینجا که کسی نبود.
با همون لبخند قشنگش گفت:
تو فکر کن یه ناجی. سوار ماشینت شو برو سرکار.
ولی خیلی اصرار داشتم که بدونم کیه، میخواستم کمکی که کرد رو جبران کنم.
وقتی دید خیلی سمجم، دستی کرد توی کوله پشتیش.
یه چفیه و یه انگشتر با نگین سبز در آورد و گرفت جلوم.
برق انگشتر اونقدر زیاد بود که چشمم رو میزد.
مات و مبهوت اون چفیه و انگشتر بودم که گفت:
اگه میخوای جبران کنی اینارو بگیر سوار ماشینت شو و مستقیم برو. صدمتر که رفتی بپیچ سمت راست. اونجا یه خانمی هست که کمک میخواد. حتما هم باید این چفیه و انگشتر رو بندازی تا بتونی بری.
منم بی چون و چرا گرفتمشون و راه افتادم به سمت جایی که گفت.
وقتی پیچیدم، رسیدم به یه ضریح بزرگ و سبز و نورانی.
وسط بیابون واقعا همچین جایی عجیب بود.
تا چشمم به ضریح افتاد اشکم روون شد.
دور و برش هم هیچی نبود.
همینجور خیره شده بودم به اونجا که یهو از خواب پریدم.
دقیقا همون موقع اذان رو گفتن.
اون خواب واقعا یه خواب معمولی نبود تمنا.
اصلا وقتی بیدار ‌شدم حال و هوام مثل همیشه نبود.
یه جور عجیبی بودم.
نماز صبح رو که خوندم فوری نشستم سر لب‌تاپ.
سرچ کردم ببینم شبیه اون ضریح رو پیدا میکنم یا نه
چشمم به یه عکس افتاد.
دقیقا همونی بود که دیدم.
بخدا با ضریحی که تو خواب دیدم مو نمیزد.
دیدم پایین عکسش نوشته حرم حضرت زینب!
کمی مکث کرد و گفت :
من باید برم تمنا....
~ چهارسال قبل..... همدان ~
با خستگی و دست به کمر، مشغول تماشای آشپزخانه شدم. تمیزی و نظمی که حاکم شده بود، باعث می شد کمی درد کمر و دست و پایم را فراموش کنم.
لبخندی از سر رضایت زدم. 
خواستم از آشپزخانه خارج شوم که صدای سوت مانند کتری بلند شد. قوری سفید رنگ با طرح گل‌های ریز صورتی، که جهیزیه مادرم بود را برداشتم و چای دم کردم. 
با پشت دست، عرق روی پیشانی ام را پاک کردم. 
به یک حمام اساسی احتیاج داشتم. تمام تنم آب گرم می‌طلبید.
                             ***
شیر آب را که بستم، صدای مادرم را شنیدم: 
تمنا، کارت تموم نشد؟ می خوام شیر آب رو باز کنم.
با صدایی که به پایین برسد گفتم:
باز کن مامان. الان میام بیرون.
صدای شرشر آب که آمد فهمیدم که شنید چه گفتم. لباس هایم را به تن کردم و از حمام خارج شدم. هیچ میلی به پوشیدن لباس در حمام نداشتم، اما خب یک جورهایی عادت کرده بودم. حوله رو دور موهایم پیچیدن و با عجله به اتاقم رفتم و سریع کنار بخاری جای خوش کردم. حمام‌مان داخل راهرو بود و راهرو هم سرد. به همین خاطر سعی می‌کردم فاصله بین حمام تا کنج بخاری را با حداکثر سرعت ممکن طی کنم. آنقدر نشستم تا گرم شدم. هوا سرد بود و با اینکه  هفته‌ای مانده بود تا زمستان سر برسد، اما برف، همه جا را سفید پوش کرده بود. کمی که گرم شدم، برخاستم و به سمت پنجره کوچک و مه گرفته ی اتاقم رفتم. کمی روی پاشنه‌ی پا بلند شدم تا بتوانم همه‌جارا واضح ببینم. کل شهر با جزئیاتش لباس عروس بر تن کرده بود. درخت ها، ماشین ها، آسفالت خیابان و کوچه ها و سقف خانه‌ها، همه و همه از برف سفید شده بودند. با کف دست، مه پنجره را گرفتم. 
نگاهم به لانه ی کوچک پرنده، درست جلوی پنجره اتاقم افتاد. خالی بود. دلم برای پرنده ها میسوخت. با اینکه می دانستم، پرهایشان باعث میشد سرمای جانسوز هوا برایشان قابل تحمل باشد، اما باز هم وقتی پرنده ای را در هوای سرد یا برفی و بارانی می دیدم، نگاهی ترحم آمیز حواله شان می کردم. 
با شنیدن صدای مادر مهربانم، چشم از لانه ی خالی گرفتم.. 
- تمنا مادر، برات چایی ریختم بیا ببر. من نمی تونم پله ها رو بیام بالا.
- چشم. الان میام.
چند ماه قبل، مادر و پدرم در راه شمال، تصادفی سنگین داشتند. اما خوشبختانه بخیر گذشت فقط پای مادرم کمی آسیب دید و وقتی کار سنگین می‌کرد، پایش درد می‌گرفت و اذیتش می‌کرد. بالا رفتن از پله هم برایش سخت شده بود. از همان موقع کار من در خانه بیشتر شد. مادرم توانایی ساعت ها کار و تمیز کاری را نداشت. بخاطر همین این روزها بیشتر از هر زمان دیگری خسته می شدم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهسا

    0

    من خودم ۴ سال کنار حرم حضرت زینب زندگی کردم خیلی خوبه

    ۵ سال پیش
  • میم

    3

    سلام نویسنده جان ممنون بابت داستان زیباتون که ۳پارت گذاشتید روزهای دیگه هم همینطوره یانه؟،؟؟

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️