پارت پنجاه و هفتم :
چند لحظهای نفسم رو توی سینه حبس کردم و برای اینکه خفه نشم، دکمه بالای پیراهنم رو باز کردم و جواب دادم: جانم؟
که لپش رو به سرم چسبوند و همونطور که آروم رو گردنم با انگشتهاش ضرب میگرفت لب زد: میگم تا ناهار حاضر میشه...
حرفش رو قطع کرد که از خدا خواسته و منتظر با نیش باز سرم رو به نشونه ادامه بده تکون دادم و اونم نامردی نکرد و لبش رو کنار گوشم رسوند و گفت: میری برام بستنی Ø
لطفا صبر کنید...
