پارت پنجاه و ششم :
سرش رو به چپ راست تکون داد و با نیم نگاهی به نیازی که با سینی چای به طرفمون میاومد لب زد: نه اصلا؛ خونه بدون غرغرهای آبجیام هیچه!
با لبخندی نگاهش کردم که نیاز سینی چای رو وسط میز گذاشت و همونطور که کنارش مینشست و بغلش میکرد گفت: آی قربون تو برم من داداش کوچولو؛ منم بدون شماها زندگی برام هیچه!
متعجب نگاه چپ چپی بهش انداختم و حسود تو جام سیخ وایستادم و گفتم: پس من چی؟ زند
لطفا صبر کنید...
