پارت پنجاه و پنجم :
عصبی با دستهام صورتم رو باد زدم تا اشکهام نریزه و تو همین حین فوراً از کنارش رد شدم تا فرار کنم که مچ دستم رو توی دستش گرفت و هنگ کرده لب زد: چی داری میگی ثمر؟ یهو چت شد؟
دستم رو با تموم قدرت از دستش بیرون کشیدم و همونطور که با غیظ به عقب هلش می دادم گفتم: ولم کن! من با تو هیچ مطبی نمیام؛ این رو تو گوش اونا هم فرو کن!
با پشت دست، اشکهایی که دیگه کنترلش دستم نبود رو پاک کردم
لطفا صبر کنید...
